X
تبلیغات
من آن گلبرگ مغرورم...

من آن گلبرگ مغرورم...

سیما

 

مگه گریه چقدر وزن داره که با ریختنش

آدم این قدر سبک میشه ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 12:17 توسط سيما| |

 

مادر

 

آن قدر باورت دارم که اگر بگویی باران ....

 

به حرمت صدایت خیس می شوم !

 

روزت مبارک.

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:23 توسط سيما| |

سلام به همه دوستای خوبم که تو این مدت که نبودم بهم سر زدن. ممنون از لطف هه تون و شرمنده اگه نتونستم بهتون سر بزنم.

راستش قصد برگشتن نداشتم اما ای میلی بهم رسید که واقعا یه جورایی تکونم داد و خیلی تاثیرگذار بود. طوری که هر دفعه که خوندمش گریه کردم. چون آدرس ای میل همه بچه هارو رو نداشتم ترجیح دادم این جا بذارم تا همه ببیننش.

 

 

 

 

پدر و مادر عزیزم دوستتان دارم

 

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...

****************************************************

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

****************************************************

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...

****************************************************

خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !

****************************************************

به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

****************************************************

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند،
نه مرگ،
نه ترس،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم؛

 

سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(

****************************************************

 

(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .

 

 

دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

 

****************************************************

 

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...

****************************************************

مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...???

****************************************************

سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!

****************************************************

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!
مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!
مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري!
مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!
مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

****************************************************

پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!

 

 

آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــ دا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر. .............

****************************************************

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!

کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم!
کاش!

حسین پناهی

****************************************************

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده!
وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده!
وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه...
و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

****************************************************

 

اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

****************************************************

 

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...

 

 

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!

****************************************************


بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 15:57 توسط سيما| |

 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند !



نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:10 توسط سيما|

 

سلام

این یه  مطلب جدید نیست کما اینکه پست قبلی یه جورایی آخرین پسته .

فقط خواستم علت این که همه کامنت ها بدون اسم و همه تو یک تاریخ

 هستن رو بگم. راستش تقریبا همه کامنتا خصوصی بود و من ترجیح دادم

 که اسم ها رو حذف کنم و دوباره بذارمشون.

همه تونو دوست دارم. اگه دیگه نیومدم حلالم کنید.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 12:26 توسط سيما|

 

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهربانی ازتو و چشمت چه می خواهم

  تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی

نیازی نیست تا پهان کنی از من نگاهت را

 گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزلهایم زمانی روی لبهای تو جاری بود

  ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

 تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه مان گاهی

برو هر جا که می خواهی بروآسوده باش

مواظب باش مثل من نیفتی در چینن چاهی

از این جا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی %

 

شاید جایی دیگر!

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:52 توسط سيما| |

 

من امشب جشن مي گيرم

من امشب اشك مي ريزم

من امشب تا سحربيدار مي مانم

همي نام خداي مهربان را مي زنم فرياد و مي گويم

خدايا دوستت دارم

خدايا من چه دلشادم

همه شور و شعف از لطف تو دارم

خدا را مي زنم فرياد و مي گويم

خدايا من چه كم دارم

چه غم دارم جهان دارم

تو را دارم  و شور جاودان دارم

خدايا دوستت دارم

همي خواهم بياسايم در آغوشت

به دست باد بسپارم همه دلتنگي و وحشت

وزان شب هاي مضطرم همه دهشت

 

من امشب جشن مي گيرم

من امشب اشك مي ريزم

من از شادي اين فرخنده ميلاد دگر بارت

همي رقصم همي خوانم

من اين را معجزت دانم

من امشب تا سحر بيدار مي مانم

چه شيرين لحظه اي بود ، آن دم كه مي ديدم تو را مبهوت روي ….

كه مي كردي نهان از من نگاهت را

كه تا خامش كني فرياد آن دل را

ومن دادم به دست ديگري گل را

كه تا پنهان شود عشقم

توانستم ولي آيا ….ا ؟

 

چه شيرين چشمكي كردي نثارم از پس دردي كه مي دانم

خدا مي داند و خود داني و من كه نمي دانم

و يادش تا ابد درسينه مي دارم

خدايا تاب اين دل ده كه تا اينجا نگريانم دوچشمانم

خدايا تاب اين دل ده نگويم هيچ حرفي كه كند رسوا كنون سيماي بيدل را

 

من آن را نيك مي ديدم

همان شوقي كه از چشم پدر چون سيل مي باريد

نگاه شيطنت بارت از آن رويي كه مي كردي نهان از من

هزاران جمله معني داشت و من هرگز ندانستم

ولي در دل خدا را شكر مي كردم

خدا را شكر

خدا را شكر مي كردم .

 

ولي ديروز و امروز وهمين روزها تو حالي ازهواي من گرفتي كه …

همان بهتر كنم خاموش همراه و بگريم در درون خود

نمي خواهم بيازارم به قدر لحظه اي فكرت!

 

شعر از سیما

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:7 توسط سيما| |

 

حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم

هنوز ازسردی آهم نه می گریم نه می خونم

حواست به منم باشه دارم جون می کنم بی تو

چه معصومانه هر لحظه معنا می کنم دردو

حواست به منم باشه هنوز درگیر احساسم

به جز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمی شناسم

حواست به خدا باشه تو که این قدر بی احساسی

تو که ازمن به جز اسمم نمی دونی نمی شناسی

حواست به منم باشه

 

خدایا از تو دلگیرم دارم از غصه می میرم

چرا قسمت همین بوده که محتاج و زمین گیرم

نه آغوشتو می بینم نه اجابت می کنی دردم

یه کاری کن من از اینجا به آغوش تو برگردم

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه

نذارم منتظر بیشتر حواست به منم باشه

حواست به منم باشه

 

خدایا زندگی این جا کنار آدما سخته

تو دنیا هر کی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته

خدایا کفره حرف من نذار لبهام به حرف واشه

برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه

حواست به منم باشه...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 23:28 توسط سيما| |

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست
 
من از اهل زمینم، خوب می دانم

گه گل در عقد زنبور است

ولی از یک طرف، پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران
.
.
.


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:20 توسط سيما| |

 

ناله پنداشت که در سینه ما جا تنگ است

رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 14:30 توسط سيما| |