|
من آن گلبرگ مغرورم... |
|
سیما |
کسی در باد می خواند تو را تا اوج می خواهم برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم دلم تنگ است و بی یادت در این غربت نمی مانم تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:3 توسط سيما |
من تو را می خواهم تو ولی مایوسی دلسردی بی رحمی ! و همین تلخ ترین قصه یک انسان است تو غم انگیزترین ختم غزل های منی من دل انگیز ترین باغ بهاران تو ام ؟ و همین زهر عسل نوش تو را نیش کند من تو را می خواهم تو مرا می رانی تو ز چشم دلم اسرار مرا می خوانی لیک ندانم ز چه روی است که رو گردانی ؟؟؟ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ یاد تو تا به ابد در دل من حسرت آمدنت تا به ابد در دل من یاد آن روز غروب و خنده تلخ من و زوزه باد یاد آن غربت و آن هق هق پنهانی در تاریکی یاد آن بی ثمری تا به ابددر دل من . . . در دل تو اما من ندانم که چه ها می گذرد...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:54 توسط سيما |
قصه کوتاهی گل کردن عشق تو بود آنچه از کوتاهی عمر بهار آموختم ... 
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:22 توسط سيما |
خوش تر آن است که به نادانی خود خوش باشیم زان که امروز هر آن دل که بود دانا سوخت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:1 توسط سيما |
سلام دوستای خوب و مهربونم . راستش حرف خاصی ندارم بزنم جز اینکه برای همه شما از صمیم قلب آرزوی سلامتی و خوشبختی می کنم . ایشالا هر جا که هستین خونه دلتون آباد و شاد و احساستون به لطافت این گل رز باشه . تقدیم به همه شما عزیزان...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:39 توسط سيما |
چه قدر راحت از نبودنت حرف می زنی! یعنی این قدر از دنیا و از آدماش و از ما خسته شدی؟ مگه چی خوردی که این قدراز دنیا سیری ؟ چرا هیچ وقت سعی نکردی حرف اطرافیانت رو بفهمی ؟ چرا اشکهای من یادت نمیاد؟ چرا دل می سوزونی؟ خدایا می خوام بدونم توتمام دنیا چند نفر عذاب منو می کشن. چند نفر تو زندگی شون غصه شون شبیه غصه منه؟ می خوام بدونم چند نفر تو دنیا هستن که شب با چشم های اشک آلود می خوابن و صبح با بغض از خونه میان بیرون و چند نفر تو محل کارشون یواشکی در اتاق شون رو می بندن تا بقیه گریه های پنهونی شونو نبینن؟ میخوام بدونم چند نفر تو دنیا تو لحظه های کوتاه خوشی شون با به یاد آوردن غم هاشون خنده رو لباشون می ماسه؟ می خوام بدونم چه قدراز بنده هات مثل من التماست می کنن وتوفقط نگاه می کنی ؟ می خوام بدونم دین زجر کشیدن بنده هات در حالی که تو می تونی درداشونودوا کنی چه لذتی برات داره . خیلی چیزای دیگه هست که می خوام بدونم اما تو که جوابمو نمی دی..........
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:49 توسط سيما
سلام دوستان خوبم مدت ها بود داشتم فکر می کردم که آپ بعدیم چی باشه ولی هیچی به نظرم نمی رسید تا اینکه مراسم احیا شب بیست و سوم یه سوژه بهم داد . جریان از این قراره که من مثل هر سال همراه مامان و خانم برادرم رفته بودیم مسجد . جلوی ما چند تا بچه دبیرستانی در حد اول و دوم دبیرستان نشسته بودن که اتفاقا از همون دبیرستانی بودن که من چند سال پیش می رفتم و داشتن با ذوق بسیار واسه هم تعریف می کردن که بالاخره مدیر سخت گیر مدرسه که زمان من هم بود، بازنشسته شد واز اول ورودشون به مسجد فقط هرهر می خندیدن (ببخشید این لفظ رو به کار می برم) و با موبایلشون بازی می کردن و واسه هم اس ام اس می خوندن . حتی چند بار چند نفر بهشون اعتراض کرد که بابا یه امشب و دریابید . اگه واسه خنده و صحبت و اس ام اس بازی اومدین که چرا اومدین مسجد جای دیگه هم می شه این کارا رو کرد . آخه بابا جون من ، تویی که ساعت 11 ، 12 امشب بر خلاف سایر شب هه که حالا یا خواب یا بیدار ولی حتما تو خونه خودتی ولی الان این ساعت مسجدی مطمئنا نباید واسه شوخی و خنده اومده باشی . فقط کمی درک می خواد . خلاصه از بقیه سرزنش و از اونا سرتق بازی (بازم ببخشید این لفظ رو به کار می برم). موقع خوندن دعا هم حتی مفاتیح دستشون نبود که اگه نمی خونن لا اقل به دستشون باشه . دعا تموم شد و رسید به مراسم قرآن به سر گرفتن ولی اینا باز هم با اینکه کمی آروم تر شده بودن ولی اصلا تواون حال و هوا نبودن و هر از گاهی مسخره بازی و خنده . من خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم منم چند سال پیش هم سن و سال اینا بودم ولی همون موقع هم یه چیزایی حالیم بود . به هر حال مراسم تموم شد و یه خانمی اومد و به اینا گفت که قبول باشه من آروم گفتم از اینا حتما قبوله و بلافاصله از حرفی که زدم پشیمون شدم . نمی دونم چرا. با اینکه دور و بری های ما هم مثل من همه از کارای اینا ناراحت بودن و شاید به نوعی احساس منو داشتن ولی من خیلی از حرفی که زدم پشیمون شدم . به طوری که احساس می کردم هر چی رشته بودم پنبه شد و فیضی هم اگه شامل حالم شده بود همه پرید. از طرفی هم غرورم بهم اجازه نمی داد برم و ازشون حلالیت بطلبم . گذشت و ما از مسجد که می اومدیم بیرون غذای نذری می دادن . از قضا همسایه مون که غذا پخش می کرد به دلیلی که نمی خوام بگم به من دو تا غذا داد . از در مسجد که اومدیم بیرون دیدم یه خانم جوان با آقایی که به نظر می رسید پدرش باشه جلوی در مسجد ایستادن و غذای نذری می خوان . از ما پرسید که شما چه طور غذا گرفتین، گفتیم خوب همه اونایی که پایین تو مجلس بودن غذا گرفتن. اون هم نا امید شد و راه افتاد . دو سه قدمی بیشتر نرفته بودیم که به دلم افتاد یکی از غذا ها رو بهش بدم . علی رغم اینکه از ظاهرش که مناسب اون شب نبود چندان خوشم نیومد ولی با خودم گفتم به من ربطی نداره . اون بنده خداست و من کی باشم از اون ایراد بگیرم . ( دوستان توجه داشته باشین من خودم مانتویی هستم ولی این شب ها حجابم رو بیشتر حفظ می کنم ) خلاصه صداش کردم و غذا رو بهش دادم . خوشحال شد تشکر کرد و رفت . و من به طور عجیبی بعد از این کار احساس آرامش کردم . آرامش از طرف ناراحتی ای که به خاطر حرفی که راجع به اون دخترا زده بودم . و در اون لحظه احساس کردم اگه این کارو نمی کردم واقعا هر چی رشته بودم پنبه می شد . راستی واسه تک تک شماهایی که اسمتون تولیست دوستانم هست دعا کردم . امیدورارم شما هم منو فراموش نکرده باشین .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:19 توسط سيما |
سلام دوستان عزیز بعضی ها مجبورم کردن این مطلب رو بنویسم . من این دو بیتی رو که پایین گذاشتم خیلی دوست دارم و دوست داشتم نظر و احساس دوستان رو بعد از خوندن این شعر بدونم . ولی این کلمه " قبی " به قول یکی از دوستان و " قوی " به قول خودم اصل قضیه رو تحت الشعاع قرار داد . به این ترتیب که من اول " قوی " نوشته بودم چون خودم " قوی " دیده بودم ولی یکی از دوستان اصرار کرد که این " قبی " هستش و من هم به نظرش احترام گذاشتم و عوضش کردم . حالا یکی دیگه از دوستان اومده می گه غلط املایی داره و باید " قوی " باشه . آقا ما دیگه ازاین شعرا نمی ذاریم ، خوبه؟ ولی حالا که این جریان پیش اومد از شما می خوام که نظرتون روبگین که اگه این دوبیتی رو قبلا جایی دیده و یا شنیده بودین این کلمه " قوی " بوده یا " قبی " . من که می گم " قوی" .
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط سيما |
گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز توشد مجنون پریشان و قبی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت :خامش چون تو مجنون نیستی
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:26 توسط سيما |

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:16 توسط سيما