تبليغاتX
من آن گلبرگ مغرورم...

من آن گلبرگ مغرورم...

سیما

 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند !



نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:10 توسط سيما|

 

سلام

این یه  مطلب جدید نیست کما اینکه پست قبلی یه جورایی آخرین پسته .

فقط خواستم علت این که همه کامنت ها بدون اسم و همه تو یک تاریخ

 هستن رو بگم. راستش تقریبا همه کامنتا خصوصی بود و من ترجیح دادم

 که اسم ها رو حذف کنم و دوباره بذارمشون.

همه تونو دوست دارم. اگه دیگه نیومدم حلالم کنید.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 12:26 توسط سيما|

 

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهربانی ازتو و چشمت چه می خواهم

  تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی

نیازی نیست تا پهان کنی از من نگاهت را

 گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزلهایم زمانی روی لبهای تو جاری بود

  ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

 تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه مان گاهی

برو هر جا که می خواهی بروآسوده باش

مواظب باش مثل من نیفتی در چینن چاهی

از این جا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی %

 

شاید جایی دیگر!

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:52 توسط سيما| |

 

من امشب جشن مي گيرم

من امشب اشك مي ريزم

من امشب تا سحربيدار مي مانم

همي نام خداي مهربان را مي زنم فرياد و مي گويم

خدايا دوستت دارم

خدايا من چه دلشادم

همه شور و شعف از لطف تو دارم

خدا را مي زنم فرياد و مي گويم

خدايا من چه كم دارم

چه غم دارم جهان دارم

تو را دارم  و شور جاودان دارم

خدايا دوستت دارم

همي خواهم بياسايم در آغوشت

به دست باد بسپارم همه دلتنگي و وحشت

وزان شب هاي مضطرم همه دهشت

 

من امشب جشن مي گيرم

من امشب اشك مي ريزم

من از شادي اين فرخنده ميلاد دگر بارت

همي رقصم همي خوانم

من اين را معجزت دانم

من امشب تا سحر بيدار مي مانم

چه شيرين لحظه اي بود ، آن دم كه مي ديدم تو را مبهوت روي ….

كه مي كردي نهان از من نگاهت را

كه تا خامش كني فرياد آن دل را

ومن دادم به دست ديگري گل را

كه تا پنهان شود عشقم

توانستم ولي آيا ….ا ؟

 

چه شيرين چشمكي كردي نثارم از پس دردي كه مي دانم

خدا مي داند و خود داني و من كه نمي دانم

و يادش تا ابد درسينه مي دارم

خدايا تاب اين دل ده كه تا اينجا نگريانم دوچشمانم

خدايا تاب اين دل ده نگويم هيچ حرفي كه كند رسوا كنون سيماي بيدل را

 

من آن را نيك مي ديدم

همان شوقي كه از چشم پدر چون سيل مي باريد

نگاه شيطنت بارت از آن رويي كه مي كردي نهان از من

هزاران جمله معني داشت و من هرگز ندانستم

ولي در دل خدا را شكر مي كردم

خدا را شكر

خدا را شكر مي كردم .

 

ولي ديروز و امروز وهمين روزها تو حالي ازهواي من گرفتي كه …

همان بهتر كنم خاموش همراه و بگريم در درون خود

نمي خواهم بيازارم به قدر لحظه اي فكرت!

 

شعر از سیما

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:7 توسط سيما| |

 

حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم

هنوز ازسردی آهم نه می گریم نه می خونم

حواست به منم باشه دارم جون می کنم بی تو

چه معصومانه هر لحظه معنا می کنم دردو

حواست به منم باشه هنوز درگیر احساسم

به جز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمی شناسم

حواست به خدا باشه تو که این قدر بی احساسی

تو که ازمن به جز اسمم نمی دونی نمی شناسی

حواست به منم باشه

 

خدایا از تو دلگیرم دارم از غصه می میرم

چرا قسمت همین بوده که محتاج و زمین گیرم

نه آغوشتو می بینم نه اجابت می کنی دردم

یه کاری کن من از اینجا به آغوش تو برگردم

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه

نذارم منتظر بیشتر حواست به منم باشه

حواست به منم باشه

 

خدایا زندگی این جا کنار آدما سخته

تو دنیا هر کی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته

خدایا کفره حرف من نذار لبهام به حرف واشه

برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه

حواست به منم باشه...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 23:28 توسط سيما| |

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست
 
من از اهل زمینم، خوب می دانم

گه گل در عقد زنبور است

ولی از یک طرف، پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران
.
.
.


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:20 توسط سيما| |

 

ناله پنداشت که در سینه ما جا تنگ است

رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 14:30 توسط سيما| |

 

   باز هم سیب بچین حوا!

    من خ س ت ه ا م

  بگذار از این جا هم

بیرونمان کنند.....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 15:21 توسط سيما| |

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،


آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،


آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،


آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،


می خواهم بدانم،


دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای


خوشبختی خودت دعا کنی؟

***************************************

خدا يا شكرت رسالتم رو با موفقيت به انجام رسوندم.

 

دوستان توجه كنيد اين رسالت با اون رسالتي كه تو چند تا پست قبل تر ازش گفتم فرق مي كنه.

 

نپرسيد چه فرقي كه نمي گم.

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 8:50 توسط سيما| |

 

ای معنای انتظار !

یک لحظه بایست .

دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست و یک جمله بگو:

.

.

.

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 23:12 توسط سيما| |