سكوت!
ناله را هر چند مي خواهم كه پنهان در كشم
سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن...
غرورم اجازه نمي ده، نه فرياد نمي كنم!
اما
سكوتي مي كنم بالاترازفرياد ...
اين روزا نوشته هام رنگ و بوي ع ا ش ق ي داره؟
ناله را هر چند مي خواهم كه پنهان در كشم
سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن...
غرورم اجازه نمي ده، نه فرياد نمي كنم!
اما
سكوتي مي كنم بالاترازفرياد ...
اين روزا نوشته هام رنگ و بوي ع ا ش ق ي داره؟
تق!
واااااااااای خدا! باورم نمی شه بازم شکست!حالا چی کار کنم؟!!!! لعنتی!
سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکست
خدایا در سرای ما چه بشکن بشکن است امشب!
ازش متنفرم دلم می خواد واسه همیشه از شرش راحت بشم اما مجبورم که نگهش دارم
و مثل یه یوغ که به گردنته همیشه همرام باشه. چاره ای نیست باید تیکه تیکه هاشو بردارم
و بچسبونم .
هی ! پاتو بردار. یه تیکش زیر پای تو. بیا اینم یه تیکه دیگه . وای خدا جونم اون جا رو. تیکه
بزرگه افتاده دست یه بچه فکر می کنه اسباب بازیه. اگه دیر برسم برده . بدو بدو می رم
دنبالش صداش می کنم . وایسا بچه جون . اونی که دستته اسباب بازی نیستا. اونو بده
به من تا عوضش بهت شکلات بدم. به یه زوری ازش می گیرم.و اون تیکه رو هم می چسبونم
ولی یه بار که بشکنه دیگه محاله مثل اولش بشه. به جهنم! نشه
*********************
ساعت 12شبه. مامان صدام می کنه پاشو دیگه بسه برو بخواب که صبح بتونی زود بیدار شی
درستو بخونی. باشه مامان تو بخواب من بالا یه کار کوچولو دارم زود میام .
کار کوچولوم تقریبا دو ساعت طول کشید. کاش نیومده بودم. برمی گردم پایین. مامان خوابه
و منم آروم می رم که بخوابم ولی خواب کجا بود.
خواب نازم را تو برهم می زنی رنگ ماتم بر دل من میزنی
ساعت دو و نیمه. امیدوارم تا نیم ساعت دیگه خوابم ببره. هرچند که دلم آشوبه. حالا با این
ذهن درب و داغون فردا چه طور باید درس بخونم ؟؟؟ لعنت به این شانس!
وای ساعت سه هم گذشته خدایا دوست دارم بخوام، خوابم ببره دیگه!
هی چشامو می بندم و سعی می کنم بخوابم. اما بی فایده س. هوا گرمه. از محبت بی دریغ
داداشا کولر رو هم نمی شه روشن کرد. بعد از یه عالمه اصرار هنوز به طور کامل را ش ننداختن.
آدم فکر می کنه تو عصر هجره!
الان نزدیکای 4. نمی دونم اذان صبح ساعت چنده ولی امیدوارم که نزدیک باشه تا نمازمو بخونم
و بعدش بلکه بتونم بخوابم. تو این فکر و خیالا هستم که مامان بیدار می شه. آخ جون مثل اینکه
اذان صبحه . نمازمو می خونم و دوباره برمی گردم به اون رختخواب گرم و لعنتی! حالا دیگه باید
بخوابم. نه خیر مثل اینکه :
سر آن ندارد امشب که براید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
بالاخره خورشیدم بالا اومد تا شروع یه دوره جدید از رنج و عذاب رو به یادم بیاره. خاک تو سرم شد.
من هنوز بیدارم. هر چند جریان شب گذشته به مراتب خیلی وحشتناک تره اما از فردا تا یه عمر وقت
دارم که براش سوگواری کنم. اما اول باید عزادار امتحان فردا باشم که هیچی نخوندم. حالا هم با این
بی خوابی و ذهن طوفانی:
گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
با هر فلاکتی بود یه دور کتاب رو می خونم و می رم سر جلسه. امتحانو تقریبا خوب دادم.
خدا رو شکر! دوست دارم این کتاب نفرین شده رو بندازم تو آتیش چهار شنبه سوری.
پيش از اين كاري نكرد اميدواري هاي من نا اميدي هاي من زين پس مگر كاري كند
*******************************
استخوان سر فرهاد فرو ريخت ز هم ديده اش در ره شيرين نگران است هنوز
*******************************
داني كه چرا كنند نهان گنج زير خاك يعني كه خاك بر سر اسباب دنيوي ٪
********************************
راستي اين روزا خيليا به من ميگن: با معرفت!
شما چطور؟