بی خوابی

تق!

واااااااااای خدا! باورم نمی شه بازم شکست!حالا چی کار کنم؟!!!!  لعنتی!

 

سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکست

  خدایا در سرای ما چه بشکن بشکن است امشب!

 

ازش متنفرم دلم می خواد واسه همیشه از شرش راحت بشم اما مجبورم که نگهش دارم

و مثل یه یوغ که به گردنته همیشه همرام باشه. چاره ای نیست باید تیکه تیکه هاشو بردارم

 و بچسبونم .

هی ! پاتو بردار. یه تیکش زیر پای تو. بیا اینم یه تیکه دیگه . وای خدا جونم اون جا رو. تیکه

بزرگه افتاده دست یه بچه فکر می کنه اسباب بازیه. اگه دیر برسم برده . بدو بدو می رم

دنبالش صداش می کنم . وایسا بچه جون . اونی که دستته اسباب بازی نیستا. اونو بده

به من تا عوضش بهت شکلات بدم. به یه زوری ازش می گیرم.و اون تیکه رو هم می چسبونم

 ولی یه بار که بشکنه دیگه محاله مثل اولش بشه. به جهنم!  نشه

                                        *********************

ساعت 12شبه. مامان صدام می کنه پاشو دیگه بسه برو بخواب که صبح بتونی زود بیدار شی

 درستو بخونی. باشه مامان تو بخواب من بالا یه کار کوچولو دارم زود میام .

کار کوچولوم تقریبا دو ساعت طول کشید. کاش نیومده بودم. برمی گردم پایین. مامان خوابه

 و منم آروم می رم که بخوابم ولی خواب کجا بود.

 

    خواب نازم را تو برهم می زنی   رنگ ماتم بر دل من میزنی

 

 ساعت دو و نیمه. امیدوارم تا نیم ساعت دیگه خوابم ببره. هرچند که دلم آشوبه. حالا با این

 ذهن درب و داغون فردا  چه طور باید درس بخونم ؟؟؟ لعنت به این شانس!

وای ساعت سه هم گذشته خدایا دوست دارم بخوام، خوابم ببره دیگه!

هی چشامو می بندم و سعی می کنم بخوابم. اما بی فایده س. هوا گرمه. از محبت بی دریغ

 داداشا  کولر رو هم نمی شه روشن کرد. بعد از یه عالمه اصرار هنوز به طور کامل را ش ننداختن.

 آدم فکر می کنه تو عصر هجره!

الان نزدیکای 4. نمی دونم اذان صبح ساعت چنده ولی امیدوارم که نزدیک باشه تا نمازمو بخونم

 و بعدش بلکه بتونم بخوابم. تو این فکر و خیالا هستم که مامان بیدار می شه. آخ جون مثل اینکه

 اذان صبحه . نمازمو می خونم و دوباره برمی گردم به اون رختخواب گرم و لعنتی! حالا دیگه باید

بخوابم. نه خیر مثل اینکه :

سر آن ندارد امشب که براید آفتابی   چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

 

بالاخره خورشیدم بالا اومد تا شروع یه دوره جدید از رنج و عذاب رو به یادم بیاره. خاک تو سرم شد.

من هنوز بیدارم. هر چند جریان شب گذشته به مراتب خیلی وحشتناک تره اما از فردا تا یه عمر وقت

 دارم که براش سوگواری کنم. اما اول باید عزادار امتحان فردا باشم که هیچی نخوندم. حالا هم با این

 بی خوابی و ذهن طوفانی:

 گل بود به سبزه نیز آراسته شد!

با هر فلاکتی بود یه دور کتاب رو می خونم و می رم سر جلسه. امتحانو تقریبا خوب دادم.

خدا رو شکر! دوست دارم این کتاب نفرین شده رو بندازم تو آتیش چهار شنبه سوری.

 

 

خاطره یک روز به یاد ماندنی!

 

اين يك داستان واقعي است ! پيشنهاد مي كنم حتما بخونيد. دوست داشتين نظر هم بدين.

 

در پي بيرون ريزي تني چند از هموطنان بزغاله و گوساله (البته نه به قول بنده بل به قول يكي

از روحانيون شخيص مملكت كه براي جمعيت چندين هزار نفري راهپيما ايراد سخن مي فرمود)

در روز عاشورا و هتك حرمت اين روز عزيزو نيز اعلام راهپيمايي سراسري كشوري درروز

چهار شنبه  نهم دي ماه ( جهت ابراز واكنش هاي جواب هوي) خيابان هاي موهوم (همون مهم )

تقريبا تمام شهرهاي كشور پذيراي جمعيتي بي نظير و عصباني و البته شعار بده بر عليه اين احشام

هموطن بود.

لذا من و ديگر همكاران فعال و جان بر كف شركتمون كه از اين حادثه ملي كه (به خاطر تعدد "كه"

معذرت . خيلي فكر كردم اما نتونستم كاريش كنم ) قرار بود بعد از ظهر به وقوع بپيوندد و بار ديگر

برگ زرين ديگري به دفتر تاريخ پر شكوه و حماسه ي شورشيان نه ببخشيد راهپيمايان انقلابي بچسباند٬

با خبر بوديم و مي دانستيم كه شلوغي تا سر كوچه ما نيز خواهد كشيد٬ از همان بدو ورود به كشور نه

ببخشيد ازهمان بدو ورود به شركت به دنبال فردي شجاع و شيردل در بين خود مي گشتيم تا وي را به

دهان شير بزرگ يعني همون مدير عامل بفرستيم كه اجازه ساعاتي چند مرخصي ناقابل را بگيرد بلكه

بتوانيم در روز فوق الذكر كمي زودتر به كاشانه خويش بازگرديم.

پس از بررسي هاي فراوان و شور و مشورت هاي عديده و البته حساب و كتاب دقيق محرز گرديد كه

هر يك از ديگر همكاران تا به حال برادري خود را ثابت كرده و در اين ميان تنها بنده بوده ام كه تا كنون

براي وساطت در هيچ امر خيري پيش قدم نشده ام . اما از آن جا كه كمي تا قسمتي كاملا آفتابي ازبرايند

اين امر خطير مطلع بودم لذا عطاي دو ساعت مرخصي رو به لقاش بخشيدم و گفتم : من نيستم ٬هر كي

مي خواد زود بره خودش بره بگه . و در اين هنگام بود كه صداي لعن و نفرين ايشان به طاق آسمان ها رسيد.

 

اما از مرخصي كه عبور كنيم ٬ والد مهربان و والده دل نگران همكار خانم بنده ( منظورم همكار خانم

هستش نه همكار خانمم ) دم به دقيقه و فرت و فرت يكي با تلفن شركت و ديگري با موبايل ايشان تماس

حاصل مي نمودند و گاه با نرمي و گاه با تهديد اعلام مي داشتند كه : مريم! يا مرخصي تو بگير و زود بيا

خونه يا خودم ميام مي برمت با يك نگاه مي دزدمت٬ ببخشيد دومي رو بايد اول مي گفتم . و بدين ترتيب

نگراني خويش را از اينكه نكند دختر يكي يك دانه شان گاه مراجعت به خانه مورد اصابت بلايي قرار گيرد

٬ابراز مي داشتند. تو پرانتز آخه شركت ما دقيقا همون نزديكاي دهن شيره و مسيررفت و برگشتمون از

كريم خان ٬ فردوسي و امام خميني (اين سه مرد بزرگ تاريخ ) مي گذره .

باري داشتم مي گفتم و من هم كه خودم دختر يكي دردانه بابايي و ماماني هستم منتظر تماس يكي از اين دو

بودم . اما دريغ از يك تكزنگ كه بنده را نيز تهديد نمايند كه بابايي پاشو بيا خونه سرراهت هم دو تا نون

بگير شب مهمون داريم اگه نون نگرفتي خونه هم نيا. ابتدا براي حفظ آبرو به روي خود نمي آوردم و دردل

خود را تسلي مي دادم كه الساعه والد يا والده محترمه مي زنگد. اما زهي خيال باطل . به ناچار با تلفن شركت

شماره همراه خويش را گرفتم و به خالي شروع به صحبت نمودم . (مثلا مامان زنگ زده) : سلام ماماني!

نه عزيزم نگران نباش٬ سعي مي كنم زود بيام اگه نتونستم زود بيام سعي مي كنم كمي دير بيام كه همه چي تموم

شده باشه . اين جا فعلاخبري نيست تازه اگرم باشه من كه طلا چه پاكه از مصاحبه چه بي باكه (درست گفتم

ديگه نه؟) آره قربونت برم . نه نه ! يه وقت نذاري بابايي بياد دنبالم ها من خودم ميام . قربان سر شما٬ تماس فرت!

از خدا كه پنهان نيست از وبلاگ گردان اهل دل هم چه پنهان وقتي در واپسين ساعات كاري كه مهياي رفتن به

خانه بوديم به مامان زنگ زدم و گفتم : مامان جان واقعا شما نگران من نيستين؟ بابا محض حفظ آبرو هم كه شده

يه زنگ مي زدين و والده محترمه مكرمه معظمه بفرمود كه : نه دخترم! كمي ديرتر هم اومدي ٬No Problem

! من جايي كاردارم شايد وقتي مياي خونه نباشم . نگران نيستم چرا كه نيك مي دانم دختر متولد برج اسد من

زهره شيردارد و يك تنه همان يك تن را حريف است. ( ولي خودمونيم مامان دقيقا همين حرفوزد) و ما نيزاز

شنيدن اين تعريف و سخن بس نيكوي ماماني بسيار مسرور گشتيم و شادي زايد الوصفي وجود سراپا نوراني

مان را فرا گرفت. و چندي بعد خبردار گشتيم كه بابايي صبح هنگام٬ با فراغ بال و عاري از هر گونه دل

نگراني به مسافرت دوردنيا شتافته اند و سيما كيلويي چند؟

 

نتيجه اخلاقي : هر كي متولد برج اسده ٬ زهره شيرداره و كسي نگرانش نمي شه .

 

 

 

 

عمر بهار

 

  قصه کوتاهی گل کردن عشق تو بود

                             آنچه از کوتاهی عمر بهار آموختم ...

 

 

 

خاطره

سلام دوستان خوبم

مدت ها بود داشتم فکر می کردم که آپ بعدیم چی باشه ولی هیچی به نظرم نمی رسید تا اینکه

مراسم احیا شب بیست و سوم یه سوژه بهم داد . جریان از این قراره که من مثل هر سال همراه

مامان و خانم برادرم رفته بودیم مسجد . جلوی ما چند تا بچه دبیرستانی در حد اول و دوم دبیرستان

  نشسته بودن که اتفاقا از همون دبیرستانی بودن که من چند سال پیش می رفتم و داشتن با ذوق بسیار

 واسه هم تعریف می کردن که بالاخره مدیر سخت گیر مدرسه که زمان من هم بود، بازنشسته شد واز

 اول ورودشون به مسجد فقط هرهر می خندیدن (ببخشید این لفظ رو به کار می برم) و با موبایلشون بازی

 می کردن و واسه هم اس ام اس می خوندن . حتی چند بار چند نفر بهشون اعتراض کرد که بابا یه امشب و

دریابید .

اگه واسه خنده و صحبت و اس ام اس بازی اومدین که چرا اومدین مسجد جای دیگه هم می شه این کارا

 رو کرد . آخه بابا جون من ، تویی که ساعت 11 ، 12 امشب بر خلاف سایر شب هه که حالا یا خواب

 یا بیدار ولی حتما تو خونه خودتی ولی الان این ساعت مسجدی مطمئنا نباید واسه شوخی و خنده اومده باشی .

فقط کمی درک می خواد . خلاصه از بقیه سرزنش و از اونا سرتق بازی (بازم ببخشید این لفظ رو به کار

 می برم).

موقع خوندن دعا هم حتی مفاتیح دستشون نبود که اگه نمی خونن لا اقل به دستشون باشه . دعا تموم شد و

 رسید به مراسم قرآن به سر گرفتن ولی اینا باز هم با اینکه کمی آروم تر شده بودن ولی اصلا تواون حال

و هوا نبودن و هر از گاهی مسخره بازی و خنده . من خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم منم چند سال پیش

 هم سن و سال اینا بودم ولی همون موقع هم یه چیزایی حالیم بود . به هر حال مراسم تموم شد و یه خانمی

 اومد و به اینا گفت که قبول باشه من آروم گفتم از اینا حتما قبوله و بلافاصله از حرفی که زدم پشیمون شدم .

 نمی دونم چرا. با اینکه دور و بری های ما هم مثل من همه از کارای اینا ناراحت بودن و شاید به نوعی

احساس منو داشتن ولی من خیلی از حرفی که زدم پشیمون شدم . به طوری که احساس می کردم هر چی

رشته بودم پنبه شد و فیضی هم اگه شامل حالم شده بود همه پرید. از طرفی هم غرورم بهم اجازه نمی داد

برم و ازشون حلالیت بطلبم . گذشت و ما از مسجد که می اومدیم بیرون غذای نذری می دادن . از قضا

همسایه مون که غذا پخش می کرد به دلیلی که نمی خوام بگم به من دو تا غذا داد . از در مسجد که اومدیم

 بیرون دیدم یه خانم جوان با آقایی که به نظر می رسید پدرش باشه جلوی در مسجد ایستادن و غذای نذری

 می خوان . از ما پرسید که شما چه طور غذا گرفتین،  گفتیم خوب همه اونایی که پایین تو مجلس بودن غذا

 گرفتن. اون هم نا امید شد و راه افتاد . دو سه قدمی بیشتر نرفته بودیم که به دلم افتاد یکی از غذا ها رو بهش

بدم . علی رغم اینکه از ظاهرش که مناسب اون شب نبود چندان خوشم نیومد ولی با خودم گفتم به من ربطی

 نداره . اون بنده خداست و من کی باشم از اون ایراد بگیرم . ( دوستان توجه داشته باشین من خودم مانتویی

هستم ولی این شب ها حجابم رو بیشتر حفظ می کنم ) خلاصه صداش کردم و غذا رو بهش دادم . خوشحال شد

 تشکر کرد و رفت . و من به طور عجیبی بعد از این کار احساس آرامش کردم . آرامش از طرف ناراحتی ای

 که به خاطر حرفی که راجع  به اون دخترا زده بودم . و در اون لحظه احساس کردم اگه این کارو نمی کردم

واقعا هر چی رشته بودم پنبه می شد .

راستی واسه تک تک  شماهایی که اسمتون تولیست دوستانم هست دعا کردم . امیدورارم شما هم منو فراموش

 نکرده باشین .

خاطره

 

سه سال دبيرستان را تو يك مدرسه و با بچه هاي ثابت رشته رياضي بالا اومدم .

بچه هاي خوبي بودند ، مخصوصا" شش هفت نفري كه با هم جور بوديم و هميشه

 تو يك رديف مي نشستيم و زنگ تفريح و همه كارامون با هم بود . اون سال بعد از

 اينكه ديپلم گرفتيم بايد براي پيش دانشگاهي ثبت نام مي كرديم . مدرسه اي كه

 قرار بود اونجا ثبت نام كنيم فاصله زيادي از مدرسه خودمون داشت . اصلا" حس

خوبي نسبت بهش نداشتم ، چون توي اين سه سال همه دبيرها و هم كلاسي ها

ثابت بودند و حالا با ثبت نام تو يه مدرسه ديگه از اون مدرسه و دبيراي واقعا" خوبمون

و البته بعضي از بچه ها جدا مي شدم. مزيد بر علت اينكه فهميدم مدرسه جديد

 قبلا" يك پادگان نظامي بوده . جسته گريخته شنيده بودم كه درس هاي تخصصي

رشته رياضي تو پيش دانشگاهي به مراتب سخت تر از دوره دبيرستانه ، به همين

 خاطرمن و يكي از صميمي ترين دوستام ، ز.ج ، تصميم گرفتيم درس حساب

ديفرانسيل و انتگرال 1 رو يك دوره تو تابستون بگذرونيم كه مثلا" يه آشنايي پيدا

كرده باشيم. البته اين بهانه بود و دليل اصلي اين كار اين بود كه تابستون از هم دور

 نباشيم و به بهونه كلاس هم كه شده هفته اي دو روز همو ببينيم . خلاصه رفتيم

و ثبت نام كرديم . جلسه اول استاد پس از حضور غياب كمي درس داد و بعد كلاس

تعطيل شد. جلسه اول كه هيچ ، اما من جلسات بعد هم صرفا" سر كلاس حاضر

 مي شدم و تو خونه حوصله ام نمي گرفت درس بخونم . كلا" بچه درس بخوني  نبودم

 . نه اينكه تنبل باشم ، نه ، كلا" عادت نداشتم تو خونه زياد  درس بخونم ، هر

 چي سر كلاس ياد مي گرفتم همون بود . انصافا" هم هميشه معدلم دو رقمي

 بود دو رقمي نه اينكه ده يا يازده باشه ، منظورم بالاي هفده بود ، حالا ! اما

 اون سال تابستون واقعا" درس نمي خوندم تا اينكه استاد حدود نصف كتاب رو

درس داد و براي جلسه بعد قرار يه كوئيز رو گذاشت .

 

اونجا بود كه به خودم اومدم ولي چه فايده كار زيادي نمي شد كرد.

 جلسه بعد با نااميدي تمام رفتم سر كلاس . نكته قابل عرض اينكه تو اين مدت

 چون منو ز.ج هميشه با هم همنشين بوديم و تو يه حال و هوا، اونم مثل من بود

 و از كلاس بهره زيادي نبرده بود . به هر حال علي رغم تمام دعاها و وردايي كه بلد

 بدويم و خونديم كه استاد نياد ولي اومد و بعد هم هر چه سعي كرديم امتحان رو

كنسل كنيم  نشد. تصميم گرفتيم بريم و آخر كلاس بشينيم بلكه فرجي حاصل

شه(منظورمو كه مي دونيد). استاد سوال ها رو داد ، 4 تا سوال 5 نمره اي

 خوب شروع كنيد. اول نگاهي به سوال ها و بعد هم نگاهي به هم

كرديم  جز فرمول چيز زيادي بلد نبوديم كه بنويسيم.

 

ادامه نوشته

خاطره

 

اون روز صبح مي دونستم كه ديرم مي شه،‌با اينكه نسبت به روزاي ديگه

 

 زودتر از خواب بيدار شده بودم اما به خاطر عطسه هاي فراوون اين الرژي

 

لعنتي كمي حالم بد شد و اين باعث شد كه ديراز خونه بيام بيرون .

 

هنوز به ايستگاه اتوبوس نرسيده بودم كه ديدم اتوبوس تو ايستگاه ،

 

‌مي دونستم كه اگه بهش نرسم بايد حداقل يه ده دقيقه اي منتظر اتوبوس

 

بعدي بمونم . تو دلم گفتم خدايا اين اتوبوسو نگه دار تا سيما بهش برسه

 

و با اين فكر قدمهامو تند تر كردم. خانمي هم پشت سرم مي اومد. چند

 

 قدم جلوتر يه جوي آب بود (همون جوب خودمون) كه هميشه بدون هيچ

 

 مشكلي ازش رد مي شدم. همين كه داشتم به جوي آب(همون جوب

 

خودمون) نزديك مي شدم ديدم كه اتوبوس مي خواد حركت كنه ،‌لذا

 

قدمهامو بازم تند تر كردم طوري كه حالا ديگه حالت دويدن به خودش

 

گرفته بود.چشاتون روز بد نبينه ،‌با اون حال نزارم مي خواستم از جوي

 

 آب(همون جوب خودمون)  بپرم كه يه هو روز زمين فرود اومدم  . مثل

 

اينكه زمين خورده بودم ولي باورم نمي شد ولي وقتي ديدم رو زمين

 

 به حالت دراز كش دراومدم ناچارپذيرفتم كه خوردم زمين. علاوه بر كيفم

 

چند تا وسيله ديگه هم تو دستم داشتم كه همگي افتاده بودند رو زمين .

 

وقتي سرمو بلند كردم تازه فهميدم كه يه پام تو جوي آبه (دقت كنيد بازم

 

 منظورم همون جوب خودمونه). نگاه همه مسافراي اتوبوس به من بود.

 

 داشت گريم در ميومد. ولي خودمو نباختم .

 

 

راننده اتوبوس كه قبلا" از دويدن من متوجه شده بود مي خواستم بهش

 

 برسم (دقت كنيد منظورم به اتوبوسه نه راننده)‌،‌كمي صبر كرد اما وقتی

 

دید من حالا حالا ها قصد بلند شدن ندارم وچند ساعتي طول می كشه تا

 

من از جام بلند شم ديگه صبر نكرد و رفت.منم براشون دست تكون دادم.

 

 دلم خوش بود كه لااقل اين خانمه كه پشت سرم بود كمكم مي كنه،‌به

 

رسم انسانيت دلداريم مي ده ،‌اما وقتي كه به زور بلند شده بودم و داشتم

 

وسايلم رو جمع و جور مي كردم و خودمو مي تكوندم در كمال خونسردي

 

اون  و در اوج بهت و ناباوري من  از كنارم رد شد و رفت ،‌حتي نيم نگاهي

 

 هم به من كرد . اونجا بود كه اشك تو چشام حلقه زد ،‌آخه بدجوري خورده

 

 بودم زمين . از اثراتش همين بس كه دستام ازتوي دستكش زخمي شده

 

بودن و پاهام تا چند وقت كبود بودند .

 

تو دلم گفتم ظاهرا" ‌اين شعر ديگه داره مصداقشو از دست مي ده :‌

 

 

بني آدم اعضاي يكديگرند                      كه در آفرينش ز يك گوهرند

 

چو عضوي به درد آورد روزگار                  دگر عضو ها را نماند قرار

 

 

 و بايد اين جوري بشه:‌

 

 

بني آدم اعداي يكديگرند                  كه در سختي ها به هم مي پرند

 

چو عضوي زمين آورد روزگار               دگر عضو ها بشينند و بس بنگرند

 

 

 

خلاصه ديدم مثل اينكه كسي نمياد دلداريم بده ،‌خودمو جمع و جور كردم

 

 رفتم نشستم تو ايستگاه تا اتوبوس بعدي اومد و من سوار شدم ولي تا

 

 شب همش يه بغضي تو گلوم بود .اون روزخيلي دلم شكسته بود ،‌اون از

 

اون الرژي لعنتي كه حسابي حالمو به هم ريخته بود ،اون از دير رسيدنم به

 

 اتوبوس و زمين خوردنم و اونم از اون خانومه كه بي تفاوت از كنارم گذشت

 

 و رفت. راستشو بخواين كمي هم از خدا دلگير بودم ،‌گفتم خدا جون

 

اتوبوسو نگه نداشتي بهش برسم ولي ديگه زمينم كه نمي زدي،‌زمينم

 

زدي لا اقل كاش كسي منو نمي ديد ،‌اگه خانومه بود و ديد پس چرا نيومد

 

كمكم كنه . تا چند روز به اين مسئله فكر مي كردم و به هر كي ميرسيدم 

 

اين ماجرارو تعريف مي كردم و در نهايت ازشون مي خواستم كه اگه يه

 

روزي كسي جلوي چشمشون خورد زمين حتما"‌ بهش كمك كنن ،‌خودم

 

هم هميشه اين كارو كردم ولي نمي دونم اون روز چرا نيكي هايي كه تو

 

دجله انداخته بودم ،‌ايزد تو بيابون بهم باز نداد....