من امشب جشن مي گيرم

من امشب اشك مي ريزم

من امشب تا سحربيدار مي مانم

همي نام خداي مهربان را مي زنم فرياد و مي گويم

خدايا دوستت دارم

خدايا من چه دلشادم

همه شور و شعف از لطف تو دارم

خدا را مي زنم فرياد و مي گويم

خدايا من چه كم دارم

چه غم دارم جهان دارم

تو را دارم  و شور جاودان دارم

خدايا دوستت دارم

همي خواهم بياسايم در آغوشت

به دست باد بسپارم همه دلتنگي و وحشت

وزان شب هاي مضطرم همه دهشت

 

من امشب جشن مي گيرم

من امشب اشك مي ريزم

من از شادي اين فرخنده ميلاد دگر بارت

همي رقصم همي خوانم

من اين را معجزت دانم

من امشب تا سحر بيدار مي مانم

چه شيرين لحظه اي بود ، آن دم كه مي ديدم تو را مبهوت روي ….

كه مي كردي نهان از من نگاهت را

كه تا خامش كني فرياد آن دل را

ومن دادم به دست ديگري گل را

كه تا پنهان شود عشقم

توانستم ولي آيا ….ا ؟

 

چه شيرين چشمكي كردي نثارم از پس دردي كه مي دانم

خدا مي داند و خود داني و من كه نمي دانم

و يادش تا ابد درسينه مي دارم

خدايا تاب اين دل ده كه تا اينجا نگريانم دوچشمانم

خدايا تاب اين دل ده نگويم هيچ حرفي كه كند رسوا كنون سيماي بيدل را

 

من آن را نيك مي ديدم

همان شوقي كه از چشم پدر چون سيل مي باريد

نگاه شيطنت بارت از آن رويي كه مي كردي نهان از من

هزاران جمله معني داشت و من هرگز ندانستم

ولي در دل خدا را شكر مي كردم

خدا را شكر

خدا را شكر مي كردم .

 

ولي ديروز و امروز وهمين روزها تو حالي ازهواي من گرفتي كه …

همان بهتر كنم خاموش همراه و بگريم در درون خود

نمي خواهم بيازارم به قدر لحظه اي فكرت!

 

شعر از سیما