من ز بي همسفري
با غم و تنهايي و شب همسفرم
من غريبي تنها
غرق اندوه و خزانم
باز آ.....
من ز بي همسفري
با غم و تنهايي و شب همسفرم
من غريبي تنها
غرق اندوه و خزانم
باز آ.....
اون روز صبح مي دونستم كه ديرم مي شه،با اينكه نسبت به روزاي ديگه
زودتر از خواب بيدار شده بودم اما به خاطر عطسه هاي فراوون اين الرژي
لعنتي كمي حالم بد شد و اين باعث شد كه ديراز خونه بيام بيرون .
هنوز به ايستگاه اتوبوس نرسيده بودم كه ديدم اتوبوس تو ايستگاه ،
مي دونستم كه اگه بهش نرسم بايد حداقل يه ده دقيقه اي منتظر اتوبوس
بعدي بمونم . تو دلم گفتم خدايا اين اتوبوسو نگه دار تا سيما بهش برسه
و با اين فكر قدمهامو تند تر كردم. خانمي هم پشت سرم مي اومد. چند
قدم جلوتر يه جوي آب بود (همون جوب خودمون) كه هميشه بدون هيچ
مشكلي ازش رد مي شدم. همين كه داشتم به جوي آب(همون جوب
خودمون) نزديك مي شدم ديدم كه اتوبوس مي خواد حركت كنه ،لذا
قدمهامو بازم تند تر كردم طوري كه حالا ديگه حالت دويدن به خودش
گرفته بود.چشاتون روز بد نبينه ،با اون حال نزارم مي خواستم از جوي
آب(همون جوب خودمون) بپرم كه يه هو روز زمين فرود اومدم . مثل
اينكه زمين خورده بودم ولي باورم نمي شد ولي وقتي ديدم رو زمين
به حالت دراز كش دراومدم ناچارپذيرفتم كه خوردم زمين. علاوه بر كيفم
چند تا وسيله ديگه هم تو دستم داشتم كه همگي افتاده بودند رو زمين .
وقتي سرمو بلند كردم تازه فهميدم كه يه پام تو جوي آبه (دقت كنيد بازم
منظورم همون جوب خودمونه). نگاه همه مسافراي اتوبوس به من بود.
داشت گريم در ميومد. ولي خودمو نباختم .
راننده اتوبوس كه قبلا" از دويدن من متوجه شده بود مي خواستم بهش
برسم (دقت كنيد منظورم به اتوبوسه نه راننده)،كمي صبر كرد اما وقتی
دید من حالا حالا ها قصد بلند شدن ندارم وچند ساعتي طول می كشه تا
من از جام بلند شم ديگه صبر نكرد و رفت.منم براشون دست تكون دادم.
دلم خوش بود كه لااقل اين خانمه كه پشت سرم بود كمكم مي كنه،به
رسم انسانيت دلداريم مي ده ،اما وقتي كه به زور بلند شده بودم و داشتم
وسايلم رو جمع و جور مي كردم و خودمو مي تكوندم در كمال خونسردي
اون و در اوج بهت و ناباوري من از كنارم رد شد و رفت ،حتي نيم نگاهي
هم به من كرد . اونجا بود كه اشك تو چشام حلقه زد ،آخه بدجوري خورده
بودم زمين . از اثراتش همين بس كه دستام ازتوي دستكش زخمي شده
بودن و پاهام تا چند وقت كبود بودند .
تو دلم گفتم ظاهرا" اين شعر ديگه داره مصداقشو از دست مي ده :
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
و بايد اين جوري بشه:
بني آدم اعداي يكديگرند كه در سختي ها به هم مي پرند
چو عضوي زمين آورد روزگار دگر عضو ها بشينند و بس بنگرند
خلاصه ديدم مثل اينكه كسي نمياد دلداريم بده ،خودمو جمع و جور كردم
رفتم نشستم تو ايستگاه تا اتوبوس بعدي اومد و من سوار شدم ولي تا
شب همش يه بغضي تو گلوم بود .اون روزخيلي دلم شكسته بود ،اون از
اون الرژي لعنتي كه حسابي حالمو به هم ريخته بود ،اون از دير رسيدنم به
اتوبوس و زمين خوردنم و اونم از اون خانومه كه بي تفاوت از كنارم گذشت
و رفت. راستشو بخواين كمي هم از خدا دلگير بودم ،گفتم خدا جون
اتوبوسو نگه نداشتي بهش برسم ولي ديگه زمينم كه نمي زدي،زمينم
زدي لا اقل كاش كسي منو نمي ديد ،اگه خانومه بود و ديد پس چرا نيومد
كمكم كنه . تا چند روز به اين مسئله فكر مي كردم و به هر كي ميرسيدم
اين ماجرارو تعريف مي كردم و در نهايت ازشون مي خواستم كه اگه يه
روزي كسي جلوي چشمشون خورد زمين حتما" بهش كمك كنن ،خودم
هم هميشه اين كارو كردم ولي نمي دونم اون روز چرا نيكي هايي كه تو
دجله انداخته بودم ،ايزد تو بيابون بهم باز نداد....
سحر پروانه ا ي رنگين پرو بال
به گلهاي فريبا ناز مي كرد
سبك همچون نسيم صبحگاهي
به كنج گلشني پرواز مي كرد
به سوي هر گلي مي برد او را
دو بال نازك نازآفرينش
از آن غافل كه زير گلبني خرد
نشسته كودكي اندر كمينش
به برگ لاله اي لب آشنا كرد
شرابي آتشين نوشيد از آن جام
ز مستي آنچنان بي پا و سر شد
كه پاي نازكش افتاد در دام
ز بيم آنكه بگريزد از اين دام
فشار دست كودك تنگ تر شد
نگردد تا اسير آزاد از بند
قفس تاريك تر شد تنگ تر شد
نفس در سينه پروانه پيچيد
ز پرهاي طلايي زيورش ريخت
ميان پنجه اي لرزنده از شوق
اسير نازنين بال و پرش ريخت
چون آن پروانه افتاده در دام
كنون من نيز در بندي اسيرم
براي آنكه نگريزم ز عشقش
عذابم مي دهد شايد بميرم...
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر
از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و
بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات
بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه
هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام
لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد
عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز
هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه
شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز
گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه
نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي
نگفتي ،بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو
بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را
نشنوم ، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم
تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي
دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
دل ديوانه ديشب عالمي داشت
جدا زان چشم غمگينت غمي داشت
شبي بود و شرابي و شرابي بود حالي
به داغ سينه سوزت مرهمي داشت
غريبي بود و ساغر نرمي و نابي
در آن خاموشي شب محرمي داشت
چنان شد بي خبر از عالم جان
كزين مرگ گران گويي غمي داشت
نبودش شكوه از بي همزباني
خدا را شكر ديشب همدمي داشت
صفاي اين غم ديرين بنازم
كه با دل رشته هاي محكمي داشت
سحر چشم ...چون غنچه گل
هنوز از شبنم اشكي نمي، داشت
رفتي دلم شكستي اين دل شكسته بهتر
پاره شد رشته عشق ،از هم گسست بهتر
من انتقام دل را هرگزنگيرم از تو
اين رفته راه ناحق در خون نشسته بهتر
در بزم باده نوشان اي غافل از دل من
بستي دو چشم وگفتم :ميخانه بسته بهتر
چون لاله هاي خونين ريزد سرشكم امشب
بر گور عشق ديرين گل دسته دسته بهتر
آيينه اي است گويا اين چهره غمينم
تا راز دل نداني در هم شكسته بهتر
فرسوده بند الفت با صد گره نيرزد
پيمان سست و بيجا اي گل نبسته بهتر
رهايم كن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي
به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي كاهي
مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم
تو خود از هر كسي بهتر از احساس من آگاهي
نيازي نيست تا پنهان كني از من نگاهت را
گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي
غزلهايم زماني روي لبهاي تو جاري بود
ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر كاهي
دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم
تو هم سر مي زدي آن روزها از كوچه مان گاهي
برو هر جا كه مي خواهي برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي
از اين جا مي روم تنها مرا ديگر نخواهي ديد
نخواهم برد در اين راه با خود هيچ همراهي
گفت: خداحافظ
چيزي نگفتم
فرياد زد :خداحافظ
كر نيستم ،نمي خواهم بشنوم
به من نگاه كرد و با موج غم در چشمانش با من خداحافظي كرد
افسوس كور هم نيستم
رو برگرداندم...
کسی در باد..
کسی در باد می خواند تو را تا اوج می خوانم
برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم
دلم تنگ است و بی یادت در این غربن نمی مانم
تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم.....
تو را با اشك و خون ديده بيرون راندم آخر هم
كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را
به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را
مگو با من ،مگو ديگر مگو از هستي و مستي
من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم
كه گلهاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد
مرا از سينه بيرون كن ، ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را، مرا بشكن مرا بشكن
تو را راندم ولي هرگز مگو با من :
كه اصلا" معني عشق و محبت را نمي دانم
كه در چشم تو نقش غم ولي دردت نمي خوانم
تو را راندم ولي آن لحظه گويي آسمان مي مرد
جهان تاريك مي شد كهكشان مي مرد.