اگر تو نباشی

 

اگر تو نباشي بي تعارف و بي مبالغه بگويم – همه چيز طعم زهر را 

 خواهد داشت  ، حتي عسلي كه از همه به گل سرخ شبيه تر است .  

اگر تو نباشي از اينجا دور مي شوم و آسمان را – هر چند شيرين و شفاف 

 – با خود نمي برم. آنقدر دور مي شوم كه نسيمي ازكنارم عبور نكند و چشمم

به چشم ستاره اي نيفتد .

 

اگر تو نباشي نه شعر مي گويم و نه با ماهي ها حرف مي زنم ،

فقط صبح تا شب خاطرات صدف هاي شكسته را مرور مي كنم .

 تمام اين باغ ها ، شقايق ها و داغ ها ، رود هاي پر جنب و جوش ،

 اقيانوس هاي آرام وديوارهاي  بي بام با توست كه زيباست.

 

اگر تو نباشي هزار بار گريه هم مرا سبك نمي كند .

اگر تو نباشي ، چه خواب باشم چه بيدار ، حتم دارم روزگار تكه كاغذي است

 افتاده در گوشه خياباني دراز ، خياباني كه پاي هيچ عاشقي بدان باز نشده است .

اگر تو نباشي چه در كنار پنجره بايستم ، چه در شبستاني نمور و بي نور بنشينم ،

اشتياقي براي ديدن آفتاب ندارم ، دوري تو را – بي تعارف و بي مبالغه بگويم –  

حتي به اندازه يك نفس كشيدن تاب ندارم .

 

 

 

قصه عاشق و معشوق

 

 

 

معشوقي از عاشقش پرسيد : من قشنگم؟

 

عاشق جواب داد : نه!

 

 پرسيد دلش مي خواهد با او باشد؟

 

باز جواب داد : نه!

 

پرسيد : اگه تركت كنم گريه مي كني؟

 

 پاسخ داد : نه!

 

معشوق با چشمان پر از اشك مي خواست عاشق را ترك كند كه

 

او دست معشوق را گرفت و گفت :

 

تو قشنگ نيستي بلكه زيبايي!

 

من نمي خواهم با تو باشم ، بلكه نياز دارم با تو باشم ،

 

اگه بري گريه نمي كنم

 

مي ميرم....

 

 

 

 

 بر ما سالي گذشت

 

 بر زمين گردشي

 

و بر روزگار حكايتي.

 

اميد كه آن كهنه رفته باشد به نيكويي

 

و اين نو همي آيد به شادي.

 

 

 

هفت سين

راز زندگي

 

  

غنچه با دل گرفته گفت :

 

زندگي ، لب ز خنده بستن است

 

گوشه اي درون خود نشستن است

 

گل به خنده گفت : زندگي شكفتن است

 

با زبان سبز راز گفتن است

 

گفت و گوي غنچه و گل از درون باغچه

 

 باز هم به گوش مي رسد .

 

تو چه فكر مي كني ؟

 

راستي ، كدام يك درست گفته اند؟

 

من كه فكر مي كنم ،

 

گل به راز زندگي اشاره كرده است

 

هر چه باشد او گل است

 

گل يكي دو پيرهن بيشترز غنچه پاره كرده است...