ضدو نقیض
حال تنهایی این روزهایم شاید که چنین قابل توصیف باشد
نفس هایی که بیشتر به آه های دلخراش می مانند و بیانگر تلاشی نکبت بار برای ادامه این زندگی هستند نگاه هایی خیره و بی هدف بغضی کهنه در گلو که به بهانه های مختلف می بارد عجیب این روزها مروارید اشک از صدف چشمانی که بسیار طبل رسوایی شان کوبیده شده راهی سرزمین همیشه نمناک گونه هایم می شود و لب هایی مهر خورده که تنها به خلوت باز شده و جز مرثیه سرایی هنر دیگری ندارند.
سحر گاهان به امید استجابت دعا به زحمت تن خسته ام را ز بستر جدا می کنم و با همان بغض کهنه در گلو رو به سویش می کنم دستان گدایی ام را بالا میبرم و باز ضجه یا الله و یا ا... و یا ا... .
صدای زنگ همراه بی همراهم شرنگ اندوهی جانفرسا در کامم می ریزد و یادآورانجام رسالتی می شود که دیگرم شوقی به آن نیست اما چه گریزی ! که با رخوت آماده رفتن می شوم .
گاهی برای رفتن به محل کار کوچه علی چپ را انتخاب می کنم و خودم را به آن راه می زنم چنانکه گویی آن روز خورشید تنها محض خاطر من تابیده و روز به خاطر من شروع شده. شاید اینگونه برای ساعاتی واقعیت ها را به دست فراموشی سپرده و بهتر بتوانم وظایفم را انجام دهم. شاید...
هنگام عصرغرق در افکارم مشغول گذر از خیابان هستم. سمت چپم را نگاه می کنم اتومبیلی به سرعت در حال نزدیک شدن است گویا خیابان ویلا اتوبان شده من خبر ندارم
( نمی دونم به کجا چنین شتابان، اصلابه من چه، من که دارم از روی خط کشی رد می شم و تازه شم اینجا تقاطعه و وظیفه اونه سرعتشو کم کنه
) کمی بی تفاوتی + کمی لج آمیخته به غرور باعث می شود سرم را برگردانم و با همان آهنگ به راهم ادامه دهم( خودمونیم اما خیلی هم بدم نمیاد باهام برخورد کند
یا حداقل به فاصله مویی از کنارم رد بشه وصداشو درارم
و بعد هم با همان بی تفاوتی به راهم ادامه بدم) . گاهی دراوردن لج دیگران در یک تلافی نا برابر و سوزاندن دل آنهایی که توهم برشان داشته دلم را خنک می کند. علاوه بر این، این روزا گاهی با تمام وجود دوست دارم بی منطق، نامهربان ،بی رحم، بد جنس، سو استفاده گر؟ بی تفاوت، بی مسئولیت شوم و یا حتی جواب مدیررا به تندی بدهم . دوست دارم سر ترخیص کار داد بزنم وهر چه باداباد...
خلاصه حال ضدو نقیض این روزها خیلی دارم مثل نوع همین نوشته که شروعش با پایانش متفاوته و یا مثل همین الان که به جای دعا و قران خواندن دارم ترانه گوش می دم :![]()
قول میدم وقتی که نیستی
عکستو بغل نگیرم
قول میدم روزی هزار بار
واسه اشکات نمیرم
قول میدم وقتی که نیستی
پای عشق تو نسوزم
قول میدم در انتظارت
چشمامو به در ندوزم
می دونی که خیلی خسته م
می دونی دلم گرفته
می دونی دوریت عذابه
می دونی گریم گرفته
می دونم بر نمی گردی
می دونم رفتی که رفتی
دروغ بود هر چی می گفتی
می دونم ....
همیشه تو مهربونی
واسه این قلب شکسته
واسه این حس غریبم
که فقط دل به تو بسته
بیا برگرد تا که قلبم
تو رو از خونه نرونده
دیگه ازآخر قصه
حتی یک لحظه نمونده

