تو هماني كه با يادت طلوع و غروب خورشيد را نظاره كرده ام .

هماني كه به يادت شاعر شدم .

 هماني كه به خاطرت از روزهايم گذشتم.

آن قدر زيبايي كه نتوانم صورتت را رسم كنم.

آن قدر مهرباني كه در كنارت دوست داشتن را هم فراموش مي كنم.

من همه چيز را به خاطر تو فراموش مي كنم و تو فقط مرا نظاره مي كني خدایا!

 

تک بیتی

 

خبرم مپرس از من  چو مقابل من آيي      كه چو در رخ تو بينم ، ز خودم خبر نباشد

 

ناله خيزد ز دلم گاهي و آهي گاهي          چو ن به خاطر گذرد ياد نگاهي گاهي

 

نمي دانم چه گرمي كرده اي با دل نهان از من     كه چون غافل شوم از وي  دوان سوي تو مي آيد%  

 

 

خاطره

 

سه سال دبيرستان را تو يك مدرسه و با بچه هاي ثابت رشته رياضي بالا اومدم .

بچه هاي خوبي بودند ، مخصوصا" شش هفت نفري كه با هم جور بوديم و هميشه

 تو يك رديف مي نشستيم و زنگ تفريح و همه كارامون با هم بود . اون سال بعد از

 اينكه ديپلم گرفتيم بايد براي پيش دانشگاهي ثبت نام مي كرديم . مدرسه اي كه

 قرار بود اونجا ثبت نام كنيم فاصله زيادي از مدرسه خودمون داشت . اصلا" حس

خوبي نسبت بهش نداشتم ، چون توي اين سه سال همه دبيرها و هم كلاسي ها

ثابت بودند و حالا با ثبت نام تو يه مدرسه ديگه از اون مدرسه و دبيراي واقعا" خوبمون

و البته بعضي از بچه ها جدا مي شدم. مزيد بر علت اينكه فهميدم مدرسه جديد

 قبلا" يك پادگان نظامي بوده . جسته گريخته شنيده بودم كه درس هاي تخصصي

رشته رياضي تو پيش دانشگاهي به مراتب سخت تر از دوره دبيرستانه ، به همين

 خاطرمن و يكي از صميمي ترين دوستام ، ز.ج ، تصميم گرفتيم درس حساب

ديفرانسيل و انتگرال 1 رو يك دوره تو تابستون بگذرونيم كه مثلا" يه آشنايي پيدا

كرده باشيم. البته اين بهانه بود و دليل اصلي اين كار اين بود كه تابستون از هم دور

 نباشيم و به بهونه كلاس هم كه شده هفته اي دو روز همو ببينيم . خلاصه رفتيم

و ثبت نام كرديم . جلسه اول استاد پس از حضور غياب كمي درس داد و بعد كلاس

تعطيل شد. جلسه اول كه هيچ ، اما من جلسات بعد هم صرفا" سر كلاس حاضر

 مي شدم و تو خونه حوصله ام نمي گرفت درس بخونم . كلا" بچه درس بخوني  نبودم

 . نه اينكه تنبل باشم ، نه ، كلا" عادت نداشتم تو خونه زياد  درس بخونم ، هر

 چي سر كلاس ياد مي گرفتم همون بود . انصافا" هم هميشه معدلم دو رقمي

 بود دو رقمي نه اينكه ده يا يازده باشه ، منظورم بالاي هفده بود ، حالا ! اما

 اون سال تابستون واقعا" درس نمي خوندم تا اينكه استاد حدود نصف كتاب رو

درس داد و براي جلسه بعد قرار يه كوئيز رو گذاشت .

 

اونجا بود كه به خودم اومدم ولي چه فايده كار زيادي نمي شد كرد.

 جلسه بعد با نااميدي تمام رفتم سر كلاس . نكته قابل عرض اينكه تو اين مدت

 چون منو ز.ج هميشه با هم همنشين بوديم و تو يه حال و هوا، اونم مثل من بود

 و از كلاس بهره زيادي نبرده بود . به هر حال علي رغم تمام دعاها و وردايي كه بلد

 بدويم و خونديم كه استاد نياد ولي اومد و بعد هم هر چه سعي كرديم امتحان رو

كنسل كنيم  نشد. تصميم گرفتيم بريم و آخر كلاس بشينيم بلكه فرجي حاصل

شه(منظورمو كه مي دونيد). استاد سوال ها رو داد ، 4 تا سوال 5 نمره اي

 خوب شروع كنيد. اول نگاهي به سوال ها و بعد هم نگاهي به هم

كرديم  جز فرمول چيز زيادي بلد نبوديم كه بنويسيم.

 

ادامه نوشته