لطيفه

 

 

ياروداشته دعامي كرده ،‌مي گفته:

 

خدايا منو نيامرز،

 

بهش مي گن اين چه دعاييه؟

 

ميگه دارم شكسته نفسي مي كنم .....

 

 

 

يارو تو جبهه بيسيم چي بوده ،‌بيسيم ميزنه :

 

چهار تا عراقي گرفتم بياين ببرين

 

بهش مي گن خوب خودت بيار

 

ميگه نه شما بياين ،‌اينا نمي ذارن من بيام

بهانه

 

 

 

 

به صد اشاره آمدي

 

به يك بهانه مي روي

 

هزار بار خواندمت

 

نيامده تو مي روي

 

كنار اشك و نور ماه

 

كنار مهر و سوز آه

 

هزار شب تا سحر

 

 نشسته و نخفته ام

 

ولي عزيز من چه

 

به يك بهانه مي روي

 

تا به برم بيامدي

 

گسستم ازهمه جهان

 

دريغ و درد غافلم

 

به يك بهانه مي روي

 

تو شور شعر ناب من

 

تو هستي و خداي من

 

تو قبله نماز من

 

تو راز من نياز من

 

شبي به خواب ديدمت

 

به يك بهانه مي روي

 

نگفتي اي عزيز من

 

صفاي جسم و جان من

 

نگفتي آخر كه چرا

 

به يك بهانه مي روي

 

چه بود آن بهانه اي

 

كه كرد تو را ز من جدا

 

من از حصول عشق تو

 

به شادي سر دادم ندا

 

رسيد آوايم به ماه

 

تو بي خيال از اين ظفر

 

وزين مجنون در به در

 

به يك بهانه مي روي

 

تو بي خيال از آتشي

 

كه در دلم كردي به پا

 

وزان تب و نياز من

 

زمزمه دعاي من

 

ديدي به چشم مرگم و

 

 

                           به يك بهانه مي روي ....

 

                                                                                          شعر از سیما

لزوم استراحت

 

 

برگ...

عشق پوشالي

 

عشق پوشالي

 

هر دلي ديدم ياري داره دل من چي داره

 

سياهي شب ماهو داره دل من چي داره

 

وقتي سنگه قلب آدما عشقي بين شون نيست

 

واسه دل پر غصه من دلي مهربون نيست

 

عشق واقعي تو قصه هاست تو خيال و خوابه

 

دوست دارم گفتن شون همشون سرابه

 

 عشقم عزيزم جونم ،  نور چشماي گريونم

 

بي تو نفسام تمومه بي تو گم و بي نشونم

 

بي تو نمي خوام بمونم

 

من ميدونم عشقم و فردام بودي

 

كنج دلم دينم و دنيام بودي

 

كاشكي مي شد اشكامو پنهون بكنم

 

از اين دلم غصه رو بيرون بكنم

 

با اين دل بي قرار

 

سخته برام انتظار

 

به ياد خاطراتمون

 

بيا و تنهام نذار

 

بيا كه نا اميدم

 

آخر خط رسيدم

 

به خاطر عشق تو

 

از اين دنيا بريدم

 

خاطرات سیما

 

شبي كه سيماي طفلك دلش سوخت و شد دلسوخته!

          

                              

اين ماجرا مربوط ميشه به 30 آبان ماه سال 1385

 

اون شب سيماي طفلك حالش خيلي بد بود سرما خورده بود و مدام سرفه مي كرد.

 

 بيحال از مريضي داشت تو كابينت  دنبال قرص سرما خوردگي مي گشت( البته دقت كنيد

 

 كه سيما تو كابينت نبود بلكه قرص تو كابينت بود) .  x كه از سرفه هاي مكرر سيما

 

 به خشم اومده بود در صدد تلافي كردن بود ، ناگهان چشمش به ديگ زودپز روي

 

 شعله گاز افتاد و نقشه اي شوم  و شيطاني در ذهنش نقش بست. درتكميل اين

 

 ماجرا بايد بگم كه x براي عملي كردن نقشه پليدش زمينه قبلي هم داشت، 

 

 جريان از اين قرار بود كه سيما طفلك مامان چند وقت پيش يه بلوز قهوه اي خوشگل

 

 و پروانه اي خريده بود كه x تا اون روز اونو نديده بود ، وقتي اونو توتن سيما ديد از

 

 حسودي گفت كه اين بلوز برات خيلي كوتاهه ، دلت مياد بيرون ( توجه كنيد

 

x همون موقع داشت نقشه شيطاني خودشو براي سوزوندن دل سيما مي كشيد) .

 

و سيما طفلك مامان جواب داد : اين روزا اگه لباس مناسب بخواي بايد سفارش بدي

 

برات بدوزن . همه لباسا يا از قد كوتاه شدن يا از عرض كم شدن. در اين لحظه برقي

 

شيطاني از چشم هاي x بيرون جهيد ودر يك چشم به هم زدن ديگ جوشان زود پز را

 

از روي گاز برداشت و گذاشت روي سينك و به سيماي طفلك گفت : اگه دنبال قرص

 

مي گردي توي كابينت بالاي سينك هست.  سيماي طفلك و بي خبراز همه جا

 

سوي سينك برگشت تا از كابينت بالاي سينك قرص برداره.آقا دراز كردن دست

 

به سوي كابينت بالاي  سينك همان و  ...... چسبيدن دل بينواي سيما به ديگ زود پز همان ،

 

 آخ تا جگرش سوخت. بميرم براش. (بگو خدانكنه)  .

 

تا يك ساعت يخ گذاشته بود رو دلش و گريه مي كرد.

 

حالا شما بگين آيا اين واقعا" نامردي نيست كه آدم  به خاطر حسادت، 

 

 دل كسي رو(اونم سرماخورده و بيحال)  اين جوري ناجوانمردانه بسوزونه؟

 

 

من آن گلبرگ مغرورم