خواهم آمد روزی
خواهم آمد روزی
به در خانه عشق
به در خانه تو
به در خانه آن کس که مرا عقل ربود
به ازای چه ربود؟
- قولی که نداد
- حرفی که نزد
- اسب سپیدی که نداشت
دلی از دامن من برد چویک آیینه
در ازای غم عشقی که نبود
ضرری کردم من او همه سود
خواهم آمد روزی
به در خانه عشق
به در خانه تو
خواهم آمد وبه در خواهم کوفت
با تمام نیرو
مشتی از آهن و سنگ
آنچنانکه بلرزد دل تو در سینه
آنچنانکه آن روز
دل من در سینه فروریخت به یک دیدن تو
وان چنان مشتی که تورا وا دارد
تا ز جا برخیزی :
آه این کیست چنین محکم و تند
به در خانه من می کوبد؟
وچوبیرون آیی
پی باز کردن در
یک تن خسته و رنجور به چشم خواهی دید
که نمانده رمقی در جانش
و دوکفش پاره
جامه ای پوسیده
چهره ای زرد و غمین
به خیال خویش میپنداری
بینوایی باشد
که به قصد یک لقمه نان آمده است ....
آخرین تیردلم باز هم بر سنگ خورد
آه آیا تو چنین بی مهری
که پس از عمری رنج هنوز
یار خویش نشناختی
زردی چهره من
نه غم بی نانی ست
ز غم بی یاری ست
جامه مندرسم
با دو کفش پاره
حاصل راه دراز است دراز
من گدای عشقم
نه گدای یک لقمه نان
با تو باز خواهم گفت
قوتی گر باشد
با زبان خسته
دل مشتاق اما
قصه عشق فلان دخترکی
کز تمام دنیا یک دل عاشق داشت
شبی از شبهای بهار
....
شعر از سیما