اين يك داستان واقعي است ! پيشنهاد مي كنم حتما بخونيد. دوست داشتين نظر هم بدين.

 

در پي بيرون ريزي تني چند از هموطنان بزغاله و گوساله (البته نه به قول بنده بل به قول يكي

از روحانيون شخيص مملكت كه براي جمعيت چندين هزار نفري راهپيما ايراد سخن مي فرمود)

در روز عاشورا و هتك حرمت اين روز عزيزو نيز اعلام راهپيمايي سراسري كشوري درروز

چهار شنبه  نهم دي ماه ( جهت ابراز واكنش هاي جواب هوي) خيابان هاي موهوم (همون مهم )

تقريبا تمام شهرهاي كشور پذيراي جمعيتي بي نظير و عصباني و البته شعار بده بر عليه اين احشام

هموطن بود.

لذا من و ديگر همكاران فعال و جان بر كف شركتمون كه از اين حادثه ملي كه (به خاطر تعدد "كه"

معذرت . خيلي فكر كردم اما نتونستم كاريش كنم ) قرار بود بعد از ظهر به وقوع بپيوندد و بار ديگر

برگ زرين ديگري به دفتر تاريخ پر شكوه و حماسه ي شورشيان نه ببخشيد راهپيمايان انقلابي بچسباند٬

با خبر بوديم و مي دانستيم كه شلوغي تا سر كوچه ما نيز خواهد كشيد٬ از همان بدو ورود به كشور نه

ببخشيد ازهمان بدو ورود به شركت به دنبال فردي شجاع و شيردل در بين خود مي گشتيم تا وي را به

دهان شير بزرگ يعني همون مدير عامل بفرستيم كه اجازه ساعاتي چند مرخصي ناقابل را بگيرد بلكه

بتوانيم در روز فوق الذكر كمي زودتر به كاشانه خويش بازگرديم.

پس از بررسي هاي فراوان و شور و مشورت هاي عديده و البته حساب و كتاب دقيق محرز گرديد كه

هر يك از ديگر همكاران تا به حال برادري خود را ثابت كرده و در اين ميان تنها بنده بوده ام كه تا كنون

براي وساطت در هيچ امر خيري پيش قدم نشده ام . اما از آن جا كه كمي تا قسمتي كاملا آفتابي ازبرايند

اين امر خطير مطلع بودم لذا عطاي دو ساعت مرخصي رو به لقاش بخشيدم و گفتم : من نيستم ٬هر كي

مي خواد زود بره خودش بره بگه . و در اين هنگام بود كه صداي لعن و نفرين ايشان به طاق آسمان ها رسيد.

 

اما از مرخصي كه عبور كنيم ٬ والد مهربان و والده دل نگران همكار خانم بنده ( منظورم همكار خانم

هستش نه همكار خانمم ) دم به دقيقه و فرت و فرت يكي با تلفن شركت و ديگري با موبايل ايشان تماس

حاصل مي نمودند و گاه با نرمي و گاه با تهديد اعلام مي داشتند كه : مريم! يا مرخصي تو بگير و زود بيا

خونه يا خودم ميام مي برمت با يك نگاه مي دزدمت٬ ببخشيد دومي رو بايد اول مي گفتم . و بدين ترتيب

نگراني خويش را از اينكه نكند دختر يكي يك دانه شان گاه مراجعت به خانه مورد اصابت بلايي قرار گيرد

٬ابراز مي داشتند. تو پرانتز آخه شركت ما دقيقا همون نزديكاي دهن شيره و مسيررفت و برگشتمون از

كريم خان ٬ فردوسي و امام خميني (اين سه مرد بزرگ تاريخ ) مي گذره .

باري داشتم مي گفتم و من هم كه خودم دختر يكي دردانه بابايي و ماماني هستم منتظر تماس يكي از اين دو

بودم . اما دريغ از يك تكزنگ كه بنده را نيز تهديد نمايند كه بابايي پاشو بيا خونه سرراهت هم دو تا نون

بگير شب مهمون داريم اگه نون نگرفتي خونه هم نيا. ابتدا براي حفظ آبرو به روي خود نمي آوردم و دردل

خود را تسلي مي دادم كه الساعه والد يا والده محترمه مي زنگد. اما زهي خيال باطل . به ناچار با تلفن شركت

شماره همراه خويش را گرفتم و به خالي شروع به صحبت نمودم . (مثلا مامان زنگ زده) : سلام ماماني!

نه عزيزم نگران نباش٬ سعي مي كنم زود بيام اگه نتونستم زود بيام سعي مي كنم كمي دير بيام كه همه چي تموم

شده باشه . اين جا فعلاخبري نيست تازه اگرم باشه من كه طلا چه پاكه از مصاحبه چه بي باكه (درست گفتم

ديگه نه؟) آره قربونت برم . نه نه ! يه وقت نذاري بابايي بياد دنبالم ها من خودم ميام . قربان سر شما٬ تماس فرت!

از خدا كه پنهان نيست از وبلاگ گردان اهل دل هم چه پنهان وقتي در واپسين ساعات كاري كه مهياي رفتن به

خانه بوديم به مامان زنگ زدم و گفتم : مامان جان واقعا شما نگران من نيستين؟ بابا محض حفظ آبرو هم كه شده

يه زنگ مي زدين و والده محترمه مكرمه معظمه بفرمود كه : نه دخترم! كمي ديرتر هم اومدي ٬No Problem

! من جايي كاردارم شايد وقتي مياي خونه نباشم . نگران نيستم چرا كه نيك مي دانم دختر متولد برج اسد من

زهره شيردارد و يك تنه همان يك تن را حريف است. ( ولي خودمونيم مامان دقيقا همين حرفوزد) و ما نيزاز

شنيدن اين تعريف و سخن بس نيكوي ماماني بسيار مسرور گشتيم و شادي زايد الوصفي وجود سراپا نوراني

مان را فرا گرفت. و چندي بعد خبردار گشتيم كه بابايي صبح هنگام٬ با فراغ بال و عاري از هر گونه دل

نگراني به مسافرت دوردنيا شتافته اند و سيما كيلويي چند؟

 

نتيجه اخلاقي : هر كي متولد برج اسده ٬ زهره شيرداره و كسي نگرانش نمي شه .