شبي كه سيماي طفلك دلش سوخت و شد دلسوخته!

          

                              

اين ماجرا مربوط ميشه به 30 آبان ماه سال 1385

 

اون شب سيماي طفلك حالش خيلي بد بود سرما خورده بود و مدام سرفه مي كرد.

 

 بيحال از مريضي داشت تو كابينت  دنبال قرص سرما خوردگي مي گشت( البته دقت كنيد

 

 كه سيما تو كابينت نبود بلكه قرص تو كابينت بود) .  x كه از سرفه هاي مكرر سيما

 

 به خشم اومده بود در صدد تلافي كردن بود ، ناگهان چشمش به ديگ زودپز روي

 

 شعله گاز افتاد و نقشه اي شوم  و شيطاني در ذهنش نقش بست. درتكميل اين

 

 ماجرا بايد بگم كه x براي عملي كردن نقشه پليدش زمينه قبلي هم داشت، 

 

 جريان از اين قرار بود كه سيما طفلك مامان چند وقت پيش يه بلوز قهوه اي خوشگل

 

 و پروانه اي خريده بود كه x تا اون روز اونو نديده بود ، وقتي اونو توتن سيما ديد از

 

 حسودي گفت كه اين بلوز برات خيلي كوتاهه ، دلت مياد بيرون ( توجه كنيد

 

x همون موقع داشت نقشه شيطاني خودشو براي سوزوندن دل سيما مي كشيد) .

 

و سيما طفلك مامان جواب داد : اين روزا اگه لباس مناسب بخواي بايد سفارش بدي

 

برات بدوزن . همه لباسا يا از قد كوتاه شدن يا از عرض كم شدن. در اين لحظه برقي

 

شيطاني از چشم هاي x بيرون جهيد ودر يك چشم به هم زدن ديگ جوشان زود پز را

 

از روي گاز برداشت و گذاشت روي سينك و به سيماي طفلك گفت : اگه دنبال قرص

 

مي گردي توي كابينت بالاي سينك هست.  سيماي طفلك و بي خبراز همه جا

 

سوي سينك برگشت تا از كابينت بالاي سينك قرص برداره.آقا دراز كردن دست

 

به سوي كابينت بالاي  سينك همان و  ...... چسبيدن دل بينواي سيما به ديگ زود پز همان ،

 

 آخ تا جگرش سوخت. بميرم براش. (بگو خدانكنه)  .

 

تا يك ساعت يخ گذاشته بود رو دلش و گريه مي كرد.

 

حالا شما بگين آيا اين واقعا" نامردي نيست كه آدم  به خاطر حسادت، 

 

 دل كسي رو(اونم سرماخورده و بيحال)  اين جوري ناجوانمردانه بسوزونه؟