خاطره
اون روز صبح مي دونستم كه ديرم مي شه،با اينكه نسبت به روزاي ديگه
زودتر از خواب بيدار شده بودم اما به خاطر عطسه هاي فراوون اين الرژي
لعنتي كمي حالم بد شد و اين باعث شد كه ديراز خونه بيام بيرون .
هنوز به ايستگاه اتوبوس نرسيده بودم كه ديدم اتوبوس تو ايستگاه ،
مي دونستم كه اگه بهش نرسم بايد حداقل يه ده دقيقه اي منتظر اتوبوس
بعدي بمونم . تو دلم گفتم خدايا اين اتوبوسو نگه دار تا سيما بهش برسه
و با اين فكر قدمهامو تند تر كردم. خانمي هم پشت سرم مي اومد. چند
قدم جلوتر يه جوي آب بود (همون جوب خودمون) كه هميشه بدون هيچ
مشكلي ازش رد مي شدم. همين كه داشتم به جوي آب(همون جوب
خودمون) نزديك مي شدم ديدم كه اتوبوس مي خواد حركت كنه ،لذا
قدمهامو بازم تند تر كردم طوري كه حالا ديگه حالت دويدن به خودش
گرفته بود.چشاتون روز بد نبينه ،با اون حال نزارم مي خواستم از جوي
آب(همون جوب خودمون) بپرم كه يه هو روز زمين فرود اومدم . مثل
اينكه زمين خورده بودم ولي باورم نمي شد ولي وقتي ديدم رو زمين
به حالت دراز كش دراومدم ناچارپذيرفتم كه خوردم زمين. علاوه بر كيفم
چند تا وسيله ديگه هم تو دستم داشتم كه همگي افتاده بودند رو زمين .
وقتي سرمو بلند كردم تازه فهميدم كه يه پام تو جوي آبه (دقت كنيد بازم
منظورم همون جوب خودمونه). نگاه همه مسافراي اتوبوس به من بود.
داشت گريم در ميومد. ولي خودمو نباختم .
راننده اتوبوس كه قبلا" از دويدن من متوجه شده بود مي خواستم بهش
برسم (دقت كنيد منظورم به اتوبوسه نه راننده)،كمي صبر كرد اما وقتی
دید من حالا حالا ها قصد بلند شدن ندارم وچند ساعتي طول می كشه تا
من از جام بلند شم ديگه صبر نكرد و رفت.منم براشون دست تكون دادم.
دلم خوش بود كه لااقل اين خانمه كه پشت سرم بود كمكم مي كنه،به
رسم انسانيت دلداريم مي ده ،اما وقتي كه به زور بلند شده بودم و داشتم
وسايلم رو جمع و جور مي كردم و خودمو مي تكوندم در كمال خونسردي
اون و در اوج بهت و ناباوري من از كنارم رد شد و رفت ،حتي نيم نگاهي
هم به من كرد . اونجا بود كه اشك تو چشام حلقه زد ،آخه بدجوري خورده
بودم زمين . از اثراتش همين بس كه دستام ازتوي دستكش زخمي شده
بودن و پاهام تا چند وقت كبود بودند .
تو دلم گفتم ظاهرا" اين شعر ديگه داره مصداقشو از دست مي ده :
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
و بايد اين جوري بشه:
بني آدم اعداي يكديگرند كه در سختي ها به هم مي پرند
چو عضوي زمين آورد روزگار دگر عضو ها بشينند و بس بنگرند
خلاصه ديدم مثل اينكه كسي نمياد دلداريم بده ،خودمو جمع و جور كردم
رفتم نشستم تو ايستگاه تا اتوبوس بعدي اومد و من سوار شدم ولي تا
شب همش يه بغضي تو گلوم بود .اون روزخيلي دلم شكسته بود ،اون از
اون الرژي لعنتي كه حسابي حالمو به هم ريخته بود ،اون از دير رسيدنم به
اتوبوس و زمين خوردنم و اونم از اون خانومه كه بي تفاوت از كنارم گذشت
و رفت. راستشو بخواين كمي هم از خدا دلگير بودم ،گفتم خدا جون
اتوبوسو نگه نداشتي بهش برسم ولي ديگه زمينم كه نمي زدي،زمينم
زدي لا اقل كاش كسي منو نمي ديد ،اگه خانومه بود و ديد پس چرا نيومد
كمكم كنه . تا چند روز به اين مسئله فكر مي كردم و به هر كي ميرسيدم
اين ماجرارو تعريف مي كردم و در نهايت ازشون مي خواستم كه اگه يه
روزي كسي جلوي چشمشون خورد زمين حتما" بهش كمك كنن ،خودم
هم هميشه اين كارو كردم ولي نمي دونم اون روز چرا نيكي هايي كه تو
دجله انداخته بودم ،ايزد تو بيابون بهم باز نداد....