من اسير زندان تنم رهايم كنيد

 

به زيستن شريك غمم رهايم كنيد

 

من آن طوطي مانده در يك قفس

 

به باغ و كنار رفيقان رهايم كنيد

 

تحمل ندارم دگر زين به بعد

 

ببينم دمي زندگي را رهايم كنيد

 

نخواهم بمانم دگر در جهان

 

مرا داغ دل فزون است رهايم كنيد

 

بسان جغد شوم و سيه بر درخت

 

پريشان كنم روز خوش را رهايم كنيد

 

كه مردن برايم بس آسان تر است

 

كاش از قيد اين زندگاني رهايم كنيد

 

ندارم اميدي به پايان راه

 

كاين راه را نيست فرجام خوش،‌ رهايم كنيد

 

بخشكيد و پرپر شد شقايق به باغ

 

دگر رو به مرگم رهايم كنيد

 

شب و روز يكسان شده در نظر

 

اميدي به من نباشد رهايم كنيد

 

ز دنياي دون و ز آمال جان

 

بريدم دل و دين رهايم كنيد

 

ز رنجش برون شد عقل و ز دردش بسي

 

ندارم دوام و تحمل رهايم كنيد

 

من آن ساقي تشنه لب در فرات

 

كنون غرق در بحر خونم رهايم كنيد

 

كاش مي دانست عشق او مرا ديوانه كرد

 

نصيحت نباشد سودمند ،‌ديوانه ام،  رهايم كنيد

 

                                               شعر از سیما