ماجراي يك عشق
به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستيم نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحرگاه شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو با ناز آمدي از راه و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيز است تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي و و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي است ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش كردم و چيزي به من گفت
تو هم در انتظار يك بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب چرا عاشق شدن درد عجيبي است
و يادم هست تو يكبار اين را ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي
تو را بر جان گل سوگند دادم كه تا يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديدي و رفتي
كنار من نشستي تا سحر گاه ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سپيده نگارت را پرستيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق مرا تا آسمان ها با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را نمي داني كه من آن شب چه كردم
خوشا بر حال ٱن چشمي كه آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي
كنار ديدگانت چشمه اي بود و من در پاي چشمه تشنه ماندم
تو بي آنكه بپرسي اين عطش چيست ز آب چشمه نوشيدي و رفتي
پريشآن كردي و شيدا نمودي تمام جاده هاي شعرمن را
رها كردي، شكستم خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي...