استاد اول وقتي ديد ما يكدفعه تغيير لوكيشن داديم ، تعجب كرد ولي بعد وقتي

 ديد با شروع وقت امتحان ما شروع نكرديم سعي كرد هر طورشده بياد پيش ما

 و دليلش رو بدونه. آخه كلاس علي رغم كوچيك بودنش قناص هم بود (اميدوارم

املاي قناص درست باشه )

يعني انتهاي كلاس باريك تر از ابتداش بود و قسمتي كه ما نشسته بوديم فاصله

 بين نيمكت ها و ديوار كم بود و استاد هم با اينكه جوون بود اما كمي در ناحيه

 شكم برامدگي داشت . با زحمت فراوان از اون منطقه رد شد و خودشو به ما

 رسوند و آروم ازمون پرسيد كه چرا جواب نمي ديدَ.گفتيم استاد بلد

 نيستيم  كمي نگاه كرد و بعد گفت : خوب شما دوتا مي تونيد از

جزوه هاتون استفاده كنيد . اول فكر كرديم ما رو دست انداخته بعد با جديت

دوباره حرفش رو تكرار كرد و رفت . ما هم از خدا خواسته جزوه هارو گذاشتيم

 رو ميز از طرفي خوشحال بوديم و از طرفي هم از استاد خجالت

 مي كشيديم. سعي كرديم خيلي آروم ورق بزنيم كه بچه ها متوجه نشن .

 هر بيشتر تو جزوه مي گشتيم كمتر چيز به درد بخوري  پيدا مي كرديم. وقت

 امتحان تموم شد . اولش خواستيم برگه ها رو نديم ولي متاسفانه استاد خودش

 برگه هارو جمع كرد.

 

از كلاس كه زديم بيرون ، مثل بمبي كه منفجر شده صداي خنده من و ز.ج

خيابونو برداشت. مونده بوديم جلسه بعد چه جوري بريم سر كلاس ، گريزي

 نبود بايد مي رفتيم.

 

استاد برگه هارو به ترتيب نمره ها مي داد. طبيعتا" انتظار نداشتيم همون اولا

 برگه ها مونو بگيريم . اما زمان مي گذشت و خبري از بر گه هاي ما نبود . ديگه

 داشت گريه م مي گرفت كه استاد برگه مارو داد . وقتي نمره ها ديديم

اجازه بدين چيزي نگم مخصوصا" اينكه ما از جزوه هم استفاده كرده بوديم.

 

من همين جا از ز.ج معذرت مي خوام كه اين خاطره مشترك رو تعريف كردم .

 ز. عزيزم مي دونم كه الان داري اينو مي خوني اما خوب سعي كن از جنبه مثبتش؟؟

 به اين قضيه نگاه كني (ياد آوري اون سال ها و خاطرات قشنگ مون) .

 

نمره بدي كه اون روز گرفتم خيلي روم تاثير گذاشت تصميم گرفتم چند جلسه

 باقي مونده رو جبران كنم. اما متاسفانه امتحان ديگه اي در كار نبود . با شروع

 سال تحصيلي حسرت من از استفاده نكردن از كلاس تابستوني بيشتر شد،

چون علاوه بر سختي درس ها دبيرهامون هم اصلا" قابل قياس با دبيراي قبلي

نبودن . اون سال بدترين سال تحصيلي من بود