خاطره
استاد اول وقتي ديد ما يكدفعه تغيير لوكيشن داديم ، تعجب كرد
ولي بعد وقتي
ديد با شروع وقت امتحان ما شروع نكرديم سعي كرد هر طورشده بياد پيش ما
و دليلش رو بدونه
. آخه كلاس علي رغم كوچيك بودنش قناص هم بود (اميدوارم
املاي قناص درست باشه
)
يعني انتهاي كلاس باريك تر از ابتداش بود و قسمتي كه ما نشسته بوديم فاصله
بين نيمكت ها و ديوار كم بود و استاد هم با اينكه جوون بود
اما كمي در ناحيه
شكم برامدگي داشت
. با زحمت فراوان از اون منطقه رد شد و خودشو به ما
رسوند و آروم ازمون پرسيد
كه چرا جواب نمي ديدَ.گفتيم استاد بلد
نيستيم
كمي نگاه كرد و بعد گفت : خوب شما دوتا مي تونيد از
جزوه هاتون استفاده كنيد
. اول فكر كرديم ما رو دست انداخته بعد با جديت
دوباره حرفش رو تكرار كرد و رفت
. ما هم از خدا خواسته جزوه هارو گذاشتيم
رو ميز
از طرفي خوشحال بوديم و از طرفي هم از استاد خجالت![]()
مي كشيديم. سعي كرديم خيلي آروم ورق بزنيم كه بچه ها متوجه نشن .
هر بيشتر تو جزوه مي گشتيم كمتر چيز به درد بخوري پيدا مي كرديم![]()
. وقت
امتحان تموم شد . اولش خواستيم برگه ها رو نديم ولي متاسفانه استاد خودش
برگه هارو جمع كرد
.
از كلاس كه زديم بيرون ، مثل بمبي كه منفجر شده
صداي خنده من و ز.ج
خيابونو برداشت![]()
. مونده بوديم جلسه بعد چه جوري بريم سر كلاس ، گريزي
نبود بايد مي رفتيم
.
استاد برگه هارو به ترتيب نمره ها مي داد. طبيعتا" انتظار نداشتيم همون اولا
برگه ها مونو بگيريم
. اما زمان مي گذشت و خبري از بر گه هاي ما نبود . ديگه
داشت گريه م مي گرفت
كه استاد برگه مارو داد . وقتي نمره ها ديديم ![]()
اجازه بدين چيزي نگم مخصوصا" اينكه ما از جزوه هم استفاده كرده بوديم
.
من همين جا از ز.ج معذرت مي خوام
كه اين خاطره مشترك رو تعريف كردم .
ز. عزيزم مي دونم كه الان داري اينو مي خوني اما خوب سعي كن از جنبه مثبتش؟؟
به اين قضيه نگاه كني (ياد آوري اون سال ها و خاطرات
قشنگ مون![]()
) .
نمره بدي كه اون روز گرفتم خيلي روم تاثير گذاشت تصميم گرفتم چند جلسه
باقي مونده رو جبران كنم
. اما متاسفانه امتحان ديگه اي در كار نبود . با شروع
سال تحصيلي حسرت من از استفاده نكردن از كلاس تابستوني بيشتر شد
،
چون علاوه بر سختي درس ها دبيرهامون هم اصلا" قابل قياس با دبيراي قبلي
نبودن
. اون سال بدترين سال تحصيلي من بود![]()