اومده بودم كه بگم ديگه خسته شدم از خودم اززندگي ، از بعضي آدماي دور و برم ،

 اما وقتي فهميدم كه يكي از دوستان (باران عزيز) پست آخرش رو گذاشته و مي خواد

بره پشيمون شدم . خيلي حرفا تو دلم بود كه مي خواستم بگم ولي نمي دونم چرا

قورتشون دادم. همه مي دونيم كه هر كسي تو دنيا يه دردي و يه غمي و يه مشكلي داره ،

 خدا به هيچ كس دل بي درد نداده اما همين قدر مي گم كه منم الان خيلي تو مشكلم ،

 كارام همه با هم قاطي شدن مثل آشي كه همه چي توش پيدا مي شه منم الان انواع

 مشكلات رو با هم دارم. نمي خوام از خودم تعريف كنم اما هميشه سعي كردم تا اون جا

 كه مي تونم مشكلات اطرافيانم رو حل كنم و اما خودم غرورم بهم اجازه نمي ده از كسي

 درخواست كمك كنم مگر كسي كه مي دونم يه زماني بهش كمك كردم و الان به نوعي بهم

بدهكار. ولي همونيم كه زماني دستش رو گرفتم و (به توفيق خدا) تونستم كاري براش بكنم الان .......

 بگذريم ،هميشه از خدا خواستم كه فقط خودش كمكم كنه و بهم صبر در برابر مشكلات و

گرفتاري ها رو بده ولي از شما چه پنهون گاهي از كوره در مي رم و چيزايي تو دلم مي گم

كه نبايد بگم ولي خدايا هر كس رو به اندازه ايمانش امتحان كن ، به اندازه طاقتش و به اندازه

ظرفيتش .

 

 *ربنا و لا تحملنا ما لا طاقة لنا به *