خاطره
سلام دوستان خوبم
مدت ها بود داشتم فکر می کردم که آپ بعدیم چی باشه ولی هیچی به نظرم نمی رسید تا اینکه
مراسم احیا شب بیست و سوم یه سوژه بهم داد . جریان از این قراره که من مثل هر سال همراه
مامان و خانم برادرم رفته بودیم مسجد . جلوی ما چند تا بچه دبیرستانی در حد اول و دوم دبیرستان
نشسته بودن که اتفاقا از همون دبیرستانی بودن که من چند سال پیش می رفتم و داشتن با ذوق بسیار
واسه هم تعریف می کردن که بالاخره مدیر سخت گیر مدرسه که زمان من هم بود، بازنشسته شد واز
اول ورودشون به مسجد فقط هرهر می خندیدن (ببخشید این لفظ رو به کار می برم) و با موبایلشون بازی
می کردن و واسه هم اس ام اس می خوندن . حتی چند بار چند نفر بهشون اعتراض کرد که بابا یه امشب و
دریابید .
اگه واسه خنده و صحبت و اس ام اس بازی اومدین که چرا اومدین مسجد جای دیگه هم می شه این کارا
رو کرد . آخه بابا جون من ، تویی که ساعت 11 ، 12 امشب بر خلاف سایر شب هه که حالا یا خواب
یا بیدار ولی حتما تو خونه خودتی ولی الان این ساعت مسجدی مطمئنا نباید واسه شوخی و خنده اومده باشی .
فقط کمی درک می خواد . خلاصه از بقیه سرزنش و از اونا سرتق بازی (بازم ببخشید این لفظ رو به کار
می برم).
موقع خوندن دعا هم حتی مفاتیح دستشون نبود که اگه نمی خونن لا اقل به دستشون باشه . دعا تموم شد و
رسید به مراسم قرآن به سر گرفتن ولی اینا باز هم با اینکه کمی آروم تر شده بودن ولی اصلا تواون حال
و هوا نبودن و هر از گاهی مسخره بازی و خنده . من خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم منم چند سال پیش
هم سن و سال اینا بودم ولی همون موقع هم یه چیزایی حالیم بود . به هر حال مراسم تموم شد و یه خانمی
اومد و به اینا گفت که قبول باشه من آروم گفتم از اینا حتما قبوله و بلافاصله از حرفی که زدم پشیمون شدم .
نمی دونم چرا. با اینکه دور و بری های ما هم مثل من همه از کارای اینا ناراحت بودن و شاید به نوعی
احساس منو داشتن ولی من خیلی از حرفی که زدم پشیمون شدم . به طوری که احساس می کردم هر چی
رشته بودم پنبه شد و فیضی هم اگه شامل حالم شده بود همه پرید. از طرفی هم غرورم بهم اجازه نمی داد
برم و ازشون حلالیت بطلبم . گذشت و ما از مسجد که می اومدیم بیرون غذای نذری می دادن . از قضا
همسایه مون که غذا پخش می کرد به دلیلی که نمی خوام بگم به من دو تا غذا داد . از در مسجد که اومدیم
بیرون دیدم یه خانم جوان با آقایی که به نظر می رسید پدرش باشه جلوی در مسجد ایستادن و غذای نذری
می خوان . از ما پرسید که شما چه طور غذا گرفتین، گفتیم خوب همه اونایی که پایین تو مجلس بودن غذا
گرفتن. اون هم نا امید شد و راه افتاد . دو سه قدمی بیشتر نرفته بودیم که به دلم افتاد یکی از غذا ها رو بهش
بدم . علی رغم اینکه از ظاهرش که مناسب اون شب نبود چندان خوشم نیومد ولی با خودم گفتم به من ربطی
نداره . اون بنده خداست و من کی باشم از اون ایراد بگیرم . ( دوستان توجه داشته باشین من خودم مانتویی
هستم ولی این شب ها حجابم رو بیشتر حفظ می کنم ) خلاصه صداش کردم و غذا رو بهش دادم . خوشحال شد
تشکر کرد و رفت . و من به طور عجیبی بعد از این کار احساس آرامش کردم . آرامش از طرف ناراحتی ای
که به خاطر حرفی که راجع به اون دخترا زده بودم . و در اون لحظه احساس کردم اگه این کارو نمی کردم
واقعا هر چی رشته بودم پنبه می شد .
راستی واسه تک تک شماهایی که اسمتون تولیست دوستانم هست دعا کردم . امیدورارم شما هم منو فراموش
نکرده باشین .