سیب بچین حوا!
باز هم سیب بچین حوا!
من خ س ت ه ا م
بگذار از این جا هم
بیرونمان کنند.....

باز هم سیب بچین حوا!
من خ س ت ه ا م
بگذار از این جا هم
بیرونمان کنند.....

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
***************************************
خدا يا شكرت رسالتم رو با موفقيت به انجام رسوندم.
دوستان توجه كنيد اين رسالت با اون رسالتي كه تو چند تا پست قبل تر ازش گفتم فرق مي كنه.
نپرسيد چه فرقي كه نمي گم.
ای معنای انتظار !
یک لحظه بایست .
دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟
یک لحظه بایست و یک جمله بگو:
.
.
.
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟
کی می دونه فرق یا حد بین نا امید نشدن از درگاه خدا با به زور خواستن چیه؟
این شب ها التماس دعا از همتون.
حال تنهایی این روزهایم شاید که چنین قابل توصیف باشد
نفس هایی که بیشتر به آه های دلخراش می مانند و بیانگر تلاشی نکبت بار برای ادامه این زندگی هستند نگاه هایی خیره و بی هدف بغضی کهنه در گلو که به بهانه های مختلف می بارد عجیب این روزها مروارید اشک از صدف چشمانی که بسیار طبل رسوایی شان کوبیده شده راهی سرزمین همیشه نمناک گونه هایم می شود و لب هایی مهر خورده که تنها به خلوت باز شده و جز مرثیه سرایی هنر دیگری ندارند.
سحر گاهان به امید استجابت دعا به زحمت تن خسته ام را ز بستر جدا می کنم و با همان بغض کهنه در گلو رو به سویش می کنم دستان گدایی ام را بالا میبرم و باز ضجه یا الله و یا ا... و یا ا... .
صدای زنگ همراه بی همراهم شرنگ اندوهی جانفرسا در کامم می ریزد و یادآورانجام رسالتی می شود که دیگرم شوقی به آن نیست اما چه گریزی ! که با رخوت آماده رفتن می شوم .
گاهی برای رفتن به محل کار کوچه علی چپ را انتخاب می کنم و خودم را به آن راه می زنم چنانکه گویی آن روز خورشید تنها محض خاطر من تابیده و روز به خاطر من شروع شده. شاید اینگونه برای ساعاتی واقعیت ها را به دست فراموشی سپرده و بهتر بتوانم وظایفم را انجام دهم. شاید...
هنگام عصرغرق در افکارم مشغول گذر از خیابان هستم. سمت چپم را نگاه می کنم اتومبیلی به سرعت در حال نزدیک شدن است گویا خیابان ویلا اتوبان شده من خبر ندارم
( نمی دونم به کجا چنین شتابان، اصلابه من چه، من که دارم از روی خط کشی رد می شم و تازه شم اینجا تقاطعه و وظیفه اونه سرعتشو کم کنه
) کمی بی تفاوتی + کمی لج آمیخته به غرور باعث می شود سرم را برگردانم و با همان آهنگ به راهم ادامه دهم( خودمونیم اما خیلی هم بدم نمیاد باهام برخورد کند
یا حداقل به فاصله مویی از کنارم رد بشه وصداشو درارم
و بعد هم با همان بی تفاوتی به راهم ادامه بدم) . گاهی دراوردن لج دیگران در یک تلافی نا برابر و سوزاندن دل آنهایی که توهم برشان داشته دلم را خنک می کند. علاوه بر این، این روزا گاهی با تمام وجود دوست دارم بی منطق، نامهربان ،بی رحم، بد جنس، سو استفاده گر؟ بی تفاوت، بی مسئولیت شوم و یا حتی جواب مدیررا به تندی بدهم . دوست دارم سر ترخیص کار داد بزنم وهر چه باداباد...
خلاصه حال ضدو نقیض این روزها خیلی دارم مثل نوع همین نوشته که شروعش با پایانش متفاوته و یا مثل همین الان که به جای دعا و قران خواندن دارم ترانه گوش می دم :![]()
قول میدم وقتی که نیستی
عکستو بغل نگیرم
قول میدم روزی هزار بار
واسه اشکات نمیرم
قول میدم وقتی که نیستی
پای عشق تو نسوزم
قول میدم در انتظارت
چشمامو به در ندوزم
می دونی که خیلی خسته م
می دونی دلم گرفته
می دونی دوریت عذابه
می دونی گریم گرفته
می دونم بر نمی گردی
می دونم رفتی که رفتی
دروغ بود هر چی می گفتی
می دونم ....
همیشه تو مهربونی
واسه این قلب شکسته
واسه این حس غریبم
که فقط دل به تو بسته
بیا برگرد تا که قلبم
تو رو از خونه نرونده
دیگه ازآخر قصه
حتی یک لحظه نمونده
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد

میلاد با سعادت امام عصر را به همه منتظران ظهورش تبریک عرض می کنم.
اینم یه کیک سه طبقه به افتخار تولد سه تایی مون ![]()
بفرمایین![]()

اگه اميدم نااميد بشه به عدالتت شك مي كنم خدا...

غرورمو مي شكنم و ميگم:
سخت محتاج دعاي همتونم.
وصل اوخواب خوشی بود که می دیدم دوش
مرغ شب لال شوی! بانگ تو بیدارم کرد٪

ناله را هر چند مي خواهم كه پنهان در كشم
سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن...
غرورم اجازه نمي ده، نه فرياد نمي كنم!
اما
سكوتي مي كنم بالاترازفرياد ...
اين روزا نوشته هام رنگ و بوي ع ا ش ق ي داره؟
تق!
واااااااااای خدا! باورم نمی شه بازم شکست!حالا چی کار کنم؟!!!! لعنتی!
سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکست
خدایا در سرای ما چه بشکن بشکن است امشب!
ازش متنفرم دلم می خواد واسه همیشه از شرش راحت بشم اما مجبورم که نگهش دارم
و مثل یه یوغ که به گردنته همیشه همرام باشه. چاره ای نیست باید تیکه تیکه هاشو بردارم
و بچسبونم .
هی ! پاتو بردار. یه تیکش زیر پای تو. بیا اینم یه تیکه دیگه . وای خدا جونم اون جا رو. تیکه
بزرگه افتاده دست یه بچه فکر می کنه اسباب بازیه. اگه دیر برسم برده . بدو بدو می رم
دنبالش صداش می کنم . وایسا بچه جون . اونی که دستته اسباب بازی نیستا. اونو بده
به من تا عوضش بهت شکلات بدم. به یه زوری ازش می گیرم.و اون تیکه رو هم می چسبونم
ولی یه بار که بشکنه دیگه محاله مثل اولش بشه. به جهنم! نشه
*********************
ساعت 12شبه. مامان صدام می کنه پاشو دیگه بسه برو بخواب که صبح بتونی زود بیدار شی
درستو بخونی. باشه مامان تو بخواب من بالا یه کار کوچولو دارم زود میام .
کار کوچولوم تقریبا دو ساعت طول کشید. کاش نیومده بودم. برمی گردم پایین. مامان خوابه
و منم آروم می رم که بخوابم ولی خواب کجا بود.
خواب نازم را تو برهم می زنی رنگ ماتم بر دل من میزنی
ساعت دو و نیمه. امیدوارم تا نیم ساعت دیگه خوابم ببره. هرچند که دلم آشوبه. حالا با این
ذهن درب و داغون فردا چه طور باید درس بخونم ؟؟؟ لعنت به این شانس!
وای ساعت سه هم گذشته خدایا دوست دارم بخوام، خوابم ببره دیگه!
هی چشامو می بندم و سعی می کنم بخوابم. اما بی فایده س. هوا گرمه. از محبت بی دریغ
داداشا کولر رو هم نمی شه روشن کرد. بعد از یه عالمه اصرار هنوز به طور کامل را ش ننداختن.
آدم فکر می کنه تو عصر هجره!
الان نزدیکای 4. نمی دونم اذان صبح ساعت چنده ولی امیدوارم که نزدیک باشه تا نمازمو بخونم
و بعدش بلکه بتونم بخوابم. تو این فکر و خیالا هستم که مامان بیدار می شه. آخ جون مثل اینکه
اذان صبحه . نمازمو می خونم و دوباره برمی گردم به اون رختخواب گرم و لعنتی! حالا دیگه باید
بخوابم. نه خیر مثل اینکه :
سر آن ندارد امشب که براید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
بالاخره خورشیدم بالا اومد تا شروع یه دوره جدید از رنج و عذاب رو به یادم بیاره. خاک تو سرم شد.
من هنوز بیدارم. هر چند جریان شب گذشته به مراتب خیلی وحشتناک تره اما از فردا تا یه عمر وقت
دارم که براش سوگواری کنم. اما اول باید عزادار امتحان فردا باشم که هیچی نخوندم. حالا هم با این
بی خوابی و ذهن طوفانی:
گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
با هر فلاکتی بود یه دور کتاب رو می خونم و می رم سر جلسه. امتحانو تقریبا خوب دادم.
خدا رو شکر! دوست دارم این کتاب نفرین شده رو بندازم تو آتیش چهار شنبه سوری.