تك بيتي

 

پيش از اين كاري نكرد اميدواري هاي من    نا اميدي هاي من زين پس مگر كاري كند

*******************************

استخوان سر فرهاد فرو ريخت ز هم     ديده اش در ره شيرين نگران است هنوز

*******************************

داني كه چرا كنند نهان گنج زير خاك   يعني كه خاك بر سر اسباب دنيوي ٪

********************************

راستي اين روزا خيليا به من ميگن: با معرفت!

شما چطور؟

نغمه درد !

 

در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر


غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار


شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه


گفتی از تو بگسلم ،  دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟


دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ،  مگر به خوابها ببینمت
 غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت


 شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند، بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو

 

سال نو مبارک!

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور

سکه و
سبزه و آب
نرگس و جام شراب

باز هم
شادي عيد
آرزوهاي سپيد

باز ليلاي
بهار
باز مجنوني بيد

باز هم
رنگين کمان
باز باران بهار

باز گل
مست غرور
باز بلبل نغمه خوان

باز رقص
دود عود
باز اسفند و گلاب

باز آن
سوداي ناب
کور باد چشم حسود

باز تکرار
دعا
يا مقلب القلوب

يا مدبر
النهار
حال ما گردان تو خوب

راه ما
گردان تو راست
باز نوروز سعيد

باز هم
سال جديد
باز هم لاله عشق

خنده و بيم و اميد

 

بانو گودیوا

 

(Godiva) همسر دوک کاونتری انگلیس  زنی  خیلی محبوب و محترم بود. 

وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که  باعث بدبختی مردم شده بود،را

 مشاهده کرد ُاصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش

 از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا

دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر

می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای  ریخته

شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم

 از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو

گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته

 شده است....

 

 

 

تک بیتی

 

خوشم از گریه خویش گر چه همه خون دل است

زان که بوی تو ز هر قطره خون می آید !

نسیمی می وزد آرام ...

 

نسیمی می وزد  آرام

به رویا می روم یک دم

به آن ایام به آن دوران

به آن دوران رویایی

چه رویایی!

چه روزها و چه شب هایی!

برایت شعر می گفتم

گه از سر مستی و شادی

گهی از غصه می گفتم

به خواب روی تو می جستم

گرت در خواب می دیدم

سحر باز از تو می گفتم

تو مجنون و منم لیلی

ولی نه ، من فقط لیلی !

و شاید هم همان مجنون

بل این لیلی همان مجنون و

آن مجنون همین لیلی !

...

چه می گویم چه می گفتم

من آیا ازتو می گفتم؟؟؟

کمی درد و تب و هذیان

گمانم شعر می گفتم  

همی خواهم که بگریزم

به آن دوران بیاویزم

اگر چه رفته اند از دست

اگر چه دادیم بر باد

خوشم از یاد آن دوران

خیال هر چه بادا باد !

هزاران واژه در ذهنم

بسی انگاره در فکرم

چه سود اکنون که نتوانم

غمم را بر زبان رانم

.

.

.

نسیمی می وزد  آرام

به رویا می روم یک دم ...

                                                         شعر از سیما

 

 

 

نظرخواهی

 

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم .

آرزو می کنم ایام به کام و روزگار بر وفق مرادتون باشه .

راستش مطلبی که واسه امروز در نظر گرفتم خیلی وقته تو ذهنمه  و دلم می خواد که نظر شما

عزیزان رو در موردش بدونم. می خوام بدونم اگه این فرصت به شما داده می شد که بتونین به

گذشته برگردین تا بعضی از قسمتهای زندگی تون رو تغییر بدین دوست داشتین به چند سال پیش

یا حد اقل به چه دورانی از زندگی تون برگردین ؟

مطمئنا" همه ما تو زندگی دچار خطا و لغزش می شیم . گاهی افسوس می خوریم که ای کاش اون

موقع فلان کارو نکرده بودم یا کاش فلان کارو کرده بودم . از انتخاب رشته درسی ، انتخاب دوست

و کار گرفته تا انتخاب همسر و خدای ناکرده شاید بدی هایی که در حق دیگران مرتکب شدیم یا کارای

 خوبی که می تونستیم و انجام ندادیم.

شایدم بعضی ها این قدر از زندگی شون راضی باشن که برگشتن یا برنگشتن به گذشته براشون زیاد

 فرقی نداشته باشه .

از دوستای خوبم می خوام که حتی الامکان به این نظرسنجی جواب بدن و اگرم دلشون نخواست که بقیه

نظراشونو ببینن که خوب می تونن خصوصی بذارن ولی خواهش می کنم در صورت جواب دادن بگن که

دوست داشتن چی کاری رو انجام می دادن و چه کاری رو انجام نمی دادن .

 

پیشاپیش از همکاری صمیمانه شما سپاسگزارم.

 

خاطره یک روز به یاد ماندنی!

 

اين يك داستان واقعي است ! پيشنهاد مي كنم حتما بخونيد. دوست داشتين نظر هم بدين.

 

در پي بيرون ريزي تني چند از هموطنان بزغاله و گوساله (البته نه به قول بنده بل به قول يكي

از روحانيون شخيص مملكت كه براي جمعيت چندين هزار نفري راهپيما ايراد سخن مي فرمود)

در روز عاشورا و هتك حرمت اين روز عزيزو نيز اعلام راهپيمايي سراسري كشوري درروز

چهار شنبه  نهم دي ماه ( جهت ابراز واكنش هاي جواب هوي) خيابان هاي موهوم (همون مهم )

تقريبا تمام شهرهاي كشور پذيراي جمعيتي بي نظير و عصباني و البته شعار بده بر عليه اين احشام

هموطن بود.

لذا من و ديگر همكاران فعال و جان بر كف شركتمون كه از اين حادثه ملي كه (به خاطر تعدد "كه"

معذرت . خيلي فكر كردم اما نتونستم كاريش كنم ) قرار بود بعد از ظهر به وقوع بپيوندد و بار ديگر

برگ زرين ديگري به دفتر تاريخ پر شكوه و حماسه ي شورشيان نه ببخشيد راهپيمايان انقلابي بچسباند٬

با خبر بوديم و مي دانستيم كه شلوغي تا سر كوچه ما نيز خواهد كشيد٬ از همان بدو ورود به كشور نه

ببخشيد ازهمان بدو ورود به شركت به دنبال فردي شجاع و شيردل در بين خود مي گشتيم تا وي را به

دهان شير بزرگ يعني همون مدير عامل بفرستيم كه اجازه ساعاتي چند مرخصي ناقابل را بگيرد بلكه

بتوانيم در روز فوق الذكر كمي زودتر به كاشانه خويش بازگرديم.

پس از بررسي هاي فراوان و شور و مشورت هاي عديده و البته حساب و كتاب دقيق محرز گرديد كه

هر يك از ديگر همكاران تا به حال برادري خود را ثابت كرده و در اين ميان تنها بنده بوده ام كه تا كنون

براي وساطت در هيچ امر خيري پيش قدم نشده ام . اما از آن جا كه كمي تا قسمتي كاملا آفتابي ازبرايند

اين امر خطير مطلع بودم لذا عطاي دو ساعت مرخصي رو به لقاش بخشيدم و گفتم : من نيستم ٬هر كي

مي خواد زود بره خودش بره بگه . و در اين هنگام بود كه صداي لعن و نفرين ايشان به طاق آسمان ها رسيد.

 

اما از مرخصي كه عبور كنيم ٬ والد مهربان و والده دل نگران همكار خانم بنده ( منظورم همكار خانم

هستش نه همكار خانمم ) دم به دقيقه و فرت و فرت يكي با تلفن شركت و ديگري با موبايل ايشان تماس

حاصل مي نمودند و گاه با نرمي و گاه با تهديد اعلام مي داشتند كه : مريم! يا مرخصي تو بگير و زود بيا

خونه يا خودم ميام مي برمت با يك نگاه مي دزدمت٬ ببخشيد دومي رو بايد اول مي گفتم . و بدين ترتيب

نگراني خويش را از اينكه نكند دختر يكي يك دانه شان گاه مراجعت به خانه مورد اصابت بلايي قرار گيرد

٬ابراز مي داشتند. تو پرانتز آخه شركت ما دقيقا همون نزديكاي دهن شيره و مسيررفت و برگشتمون از

كريم خان ٬ فردوسي و امام خميني (اين سه مرد بزرگ تاريخ ) مي گذره .

باري داشتم مي گفتم و من هم كه خودم دختر يكي دردانه بابايي و ماماني هستم منتظر تماس يكي از اين دو

بودم . اما دريغ از يك تكزنگ كه بنده را نيز تهديد نمايند كه بابايي پاشو بيا خونه سرراهت هم دو تا نون

بگير شب مهمون داريم اگه نون نگرفتي خونه هم نيا. ابتدا براي حفظ آبرو به روي خود نمي آوردم و دردل

خود را تسلي مي دادم كه الساعه والد يا والده محترمه مي زنگد. اما زهي خيال باطل . به ناچار با تلفن شركت

شماره همراه خويش را گرفتم و به خالي شروع به صحبت نمودم . (مثلا مامان زنگ زده) : سلام ماماني!

نه عزيزم نگران نباش٬ سعي مي كنم زود بيام اگه نتونستم زود بيام سعي مي كنم كمي دير بيام كه همه چي تموم

شده باشه . اين جا فعلاخبري نيست تازه اگرم باشه من كه طلا چه پاكه از مصاحبه چه بي باكه (درست گفتم

ديگه نه؟) آره قربونت برم . نه نه ! يه وقت نذاري بابايي بياد دنبالم ها من خودم ميام . قربان سر شما٬ تماس فرت!

از خدا كه پنهان نيست از وبلاگ گردان اهل دل هم چه پنهان وقتي در واپسين ساعات كاري كه مهياي رفتن به

خانه بوديم به مامان زنگ زدم و گفتم : مامان جان واقعا شما نگران من نيستين؟ بابا محض حفظ آبرو هم كه شده

يه زنگ مي زدين و والده محترمه مكرمه معظمه بفرمود كه : نه دخترم! كمي ديرتر هم اومدي ٬No Problem

! من جايي كاردارم شايد وقتي مياي خونه نباشم . نگران نيستم چرا كه نيك مي دانم دختر متولد برج اسد من

زهره شيردارد و يك تنه همان يك تن را حريف است. ( ولي خودمونيم مامان دقيقا همين حرفوزد) و ما نيزاز

شنيدن اين تعريف و سخن بس نيكوي ماماني بسيار مسرور گشتيم و شادي زايد الوصفي وجود سراپا نوراني

مان را فرا گرفت. و چندي بعد خبردار گشتيم كه بابايي صبح هنگام٬ با فراغ بال و عاري از هر گونه دل

نگراني به مسافرت دوردنيا شتافته اند و سيما كيلويي چند؟

 

نتيجه اخلاقي : هر كي متولد برج اسده ٬ زهره شيرداره و كسي نگرانش نمي شه .

 

 

 

 

تک بیتی های ناب

 

 

نالیدن بلبل ز نو آموزی عشق ست

هرگز نشنیدم زپروانه صدایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چو می بینم کسی از کوی او دلشاد می آید

فریبی کز وی اول خورده بودم یاد می آید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می توان خواند از جبین خاک احوال مرا

بس که حرفم پیش یار بر زمین افتاده ست!

 

 

سرنوشت زرد!

.

.

.

هیچ بارانی حریف سرنوشت زرد تقویمم نبود

تا ببینم تو چه خواهی کرد با این بی بهاری های من !